استقلال؛ فراتر از مرزها/تئکست اول - مهدی سهندی

مهدی سهندی

یادداشت اختصاصی #پاراگراف

ایده‌ها، فرهنگ‌ها و تاریخ‌ها را نمی‌توان جدی فهمید، مگر آنکه نیرو، یا به بیان دقیق‌تر، صورت‌بندی‌های قدرتِ آنها نیز مطالعه شود.

انسان همیشه از آنچه دارد نمی‌ترسد؛ گاهی از چیزی می‌ترسد که هنوز به دست نیاورده است؛ از آینده‌ای که هنوز وجود ندارد، اما پیشاپیش برایش تصویری ساخته‌اند.

در آذربایجان، وقتی سخن از استقلال سیاسی به میان می‌آید، گاهی نخستین واکنش این است: «ما نمی‌خواهیم مستعمره ترکیه باشیم»، «نمی‌خواهیم به آزربایجان شمالی ملحق شویم»، «باکو باید به ما ملحق شود، نه ما به باکو» یا «ما شرایط یک کشور مستقل را نداریم.»

این پاسخ‌ها، فارغ از درست یا نادرست بودنشان، خودشان یک مسئله‌اند: چرا «استقلال» در ذهن بخشی از مردم، پیش از آنکه معنای حق انتخاب سرنوشت را داشته باشد، به معنای وابستگی به دیگری ترجمه می‌شود؟

شاید پاسخ را باید کمی عقب‌تر از سیاست جست‌وجو کرد؛ جایی در زبان، حافظه و تصویری که انسان از خودش ساخته است.

 قدرت فقط با زور حکومت نمی‌کند و می‌تواند از راه روایت‌ها، تصویرها و بازنمایی‌هایی که از جهان ساخته می‌شوند نیز عمل کند. انسان جهان را فقط آن‌گونه که هست نمی‌بیند؛ آن را از خلال زبان، مدرسه، تاریخ، رسانه، خانواده و خاطرات جمعی می‌شناسد.

ما پیش از آنکه درباره خودمان تصمیم بگیریم، بارها درباره خودمان شنیده‌ایم.

به ما گفته‌اند چه کسی هستیم، از کجا آمده‌ایم، چه چیزی «وطن» است، چه چیزی «خیانت» است و چه چیزی «تجزیه».

اگر سال‌ها هر سخنی درباره هویت آذربایجانی، زبان آذربایجانب یا استقلال سیاسی در کنار واژه‌هایی مانند «تجزیه»، «وابستگی خارجی» و «تهدید تمامیت ارضی» قرار گرفته باشد، چندان عجیب نیست که بخشی از جامعه، پیش از آنکه درباره خودِ استقلال فکر کند، از سایه‌ای که بر سر آن ساخته شده بترسد.

اما اینجا باید مراقب یک ساده‌سازی خطرناک نیز باشیم. هرکس مخالف استقلال یافدرال است، لزوماً فریب‌خورده یا ناآگاه نیست.

ممکن است انسان آزربایجانی، زبان و فرهنگ خود را دوست داشته باشد، از تبعیض ناراضی باشد و با این حال صادقانه بگوید: «من ایران را خانه خود می‌دانم و جدایی را نمی‌خواهم.» این انتخاب نیز باید شنیده شود.

اگر قرار است از حق تعیین سرنوشت سخن بگوییم، این حق نمی‌تواند فقط برای روزی باشد که نتیجه‌اش مطابق خواسته ماست؛ بلکه انسان باید حق داشته باشد «نه» بگوید؛ همان‌قدر که حق دارد «آری» بگوید.

اما آیا ما واقعاً همه آینده‌های ممکن را تصور کرده‌ایم؟ چرا استقلال باید الزاماً به معنای الحاق به ترکیه یا وابستگی به باکو باشد؟ چرا میان «ماندن در وضعیت موجود» و «وابستگی به دیگری» هیچ امکان دیگری تصور نمی‌شود؟

شاید یکی از مشکلات گفت‌وگوی سیاسی ما همین باشد که آینده را همیشه در قالب دو انتخاب متضاد می‌بینیم؛ یا این، یا آن. یا ایران، یا ترکیه. یا وحدت، یا تجزیه. یا وابستگی، یا فروپاشی؛ در حالی که تاریخ، معمولاً به اندازه ذهن ما دوگانه نیست.

از سوی دیگر، فعال ملی نیز نمی‌تواند تنها با تکیه بر تاریخ، احساسات و خاطرات جمعی از مردم بخواهد آینده‌ای سیاسی را بپذیرند. 

وقتی شهروندی می‌پرسد: «بعد از استقلال چه می‌شود؟»، این سؤال را نباید با شعار پاسخ داد. اقتصاد چه می‌شود؟ امنیت چه؟ مرزها چه؟ حقوق مخالفان چه؟ رابطه با ایران و همسایگان چگونه خواهد بود؟ آزادی فردی چه جایگاهی خواهد داشت؟ و مهم‌تر از همه، کسی که استقلال نمی‌خواهد، در آن آینده چه حقی خواهد داشت؟

استقلال، اگر قرار است یک امکان سیاسی باشد، باید بتواند از جهان شعر و شعار بیرون بیاید و وارد جهان نان، کار، قانون، آزادی و زندگی روزمره شود؛ اما در سوی دیگر نیز جمله‌ای مانند «ما شرایط کشور شدن را نداریم» نمی‌تواند پایان بحث باشد.

شرایط کشور شدن در چیست؟ جمعیت؟ منابع؟ اقتصاد؟ جغرافیا؟ نهاد سیاسی؟ نیروی انسانی؟ همه اینها قابل بحث‌اند. اما وقتی این جمله بدون توضیح گفته می‌شود، بیشتر شبیه دیواری است برای متوقف کردن گفت‌وگو تا یک استدلال.

مسئله آزربایجان را نمی‌توان فقط با احساسات حل کرد؛ همان‌طور که نمی‌توان آن را فقط با ترس حل کرد.

#پاراگراف 

@Paragraph

 

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران