در نظریه های سیاسی معاصر، فدرالیسم یکی از اشکال «حکمرانی چندسطحی» است؛ الگویی که میکوشد میان وحدت سیاسی و کثرت اجتماعی تعادل برقرار کند.
فدرالیسم بر این اصل استوار است که حاکمیت میتواند میان سطوح مختلف حکومت تقسیم شود، بیآنکه تمامیت ارضی یا یکپارچگی سیاسی کشور به خطر بیفتد اینچنین به تقویت این معنا میپردازد که فدرالیسم نفی دولت نیست بلکه محدود کردن تمرکز آن است.
مشکل اصلی دولت متمرکز در به رسمیت نشناختن تفاوتها است؛ بدین معنا که اخذ تمام تصمیمات در مرکز مناطق را از «بازیگران سیاست» به «موضوع مدیریت» تبدیل میکند و در چنین وضعیتی، شهروندانِ پیرامون به جای آنکه صاحبان قدرت باشند، صرفاً دریافتکنندگان سیاستهای مرکز خواهند بود و فدرالیسم این رابطه عمودی را به رابطهای افقیتر و مشارکتیتر تبدیل میکند.
بحث فدرالیسم در ایران، برخلاف آنچه مخالفانش القا میکنند، بحثی درباره جغرافیا نبوده و موضوعی درباره قدرت است و این بدان معناست که مسئله اصلی چگونگی ترسیم مرزها نیست بلکه ترسیم حدود حق تصمیم گیری و توزیع قدرت سیاسی میان شهروندان را در اولویت دارد.
مخالفان فدرالیسم معمولاً از خطر تجزیه سخن میگویند اما تجربه تاریخی نشان میدهد که تجزیه همواره محصول سرکوب تفاوتها و انسداد سیاسی بوده و به رسمیت شناختن حقوق جمعی عاملیّتی در رویداد های تاریخی نداشته است و شواهد نشان میدهند، دولتهایی که امکان مشارکت واقعی را از گروههای مختلف سلب میکنند، بیش از دولتهایی که قدرت را توزیع میکنند، در معرض بحران مشروعیت قرار میگیرند.
از این منظر، فدرالیسم نه تهدید وحدت، بلکه بازتعریف آن است؛ وحدت در جهان امروز نمیتواند بر پایه انکار تفاوتها بنا شود. وحدت پایدار زمانی شکل میگیرد که همه ملتها، زبانها و مناطق، خود را نه موضوع حکومت، بلکه شریک آن بدانند.
دولت مدرن ایران، بهویژه از آغاز قرن چهاردهم شمسی، بر پایه الگویی از تمرکزگرایی سیاسی و فرهنگی بنا شد؛ در این الگو، دولت نه تنها مدیریت سیاسی، بلکه تعریف هویت، زبان، فرهنگ و حتی روایت تاریخ را نیز در انحصار خود گرفت و نتیجه آن بود که تنوع ملی، زبانی و فرهنگی موجود در ایران به جای آنکه بهعنوان سرمایهای اجتماعی تلقی شود، به مسئلهای امنیتی تبدیل گردید.
مسئله فدرالیسم از منظر آذربایجان، واکنشی به همین ساختار تاریخی است؛ آذربایجان نه در حاشیه تاریخ ایران، بلکه در متن آن قرار داشته است اما با این حال، در ساختار دولت متمرکز، حق اداره محلی، حق آموزش به زبان مادری و حق مشارکت مؤثر در تصمیمگیریهای منطقهای همواره محدود مانده است؛ از همین منظر مطالبه فدرالیسم را نه در گفتمان های جدایی طلبانه بلکه در چهارچوب مبارزه برای دموکراتیزه کردن قدرت، باید فهمید و طبقه بندی کرد.
فدرالیسم برای آذربایجان، صرفاً یک مدل اداری نیست بلکه پروژهای دموکراتیک است؛ پروژهای که میخواهد میان هویت آذربایجانی و شهروندی ایرانی تعارضی نبیند؛ همانگونه که یک فرد میتواند هم آذربایجانی باشد و هم ایرانی، یک واحد فدرال نیز میتواند در عین برخورداری از اختیارات محلی، بخشی از یک ساختار سیاسی مشترک باقی بماند.
به نظر نگارنده، آذربایجان زمانی که از فدرالیسم سخن میگوید در اصل خواهان توزیع عادلانه قدرت، به رسمیت شناختن تنوع ملی و پایان دادن به انحصار سیاسی مرکز است؛ اینچنین فدرالیسم، در معنای عمیق خود، نام دیگر دموکراسی در جامعهای چندملیتی و چندفرهنگی است یا به عبارت دیگر تلاشی برای آنکه قدرت از انحصار خارج شود و به صاحبان واقعی آن یعنی مردم بازگردد.
برگرفته از:
#پاراگراف
@paragraph