میان فروپاشی و فاشیسم: صورت‌بندی تازه‌ای از وضعیت ایران - صدرا عبدالهی

ایران امروز در میانه برهم‌نهی دو منطق سلطه ایستاده است: نظمی جهانی که کشورها را به ابزار چانه‌زنی قدرت‌ها بدل می‌کند و ساختاری درونی که بحران و خشونت را شرط بقا کرده است. در این میان، آنچه فرسوده می‌شود نه فقط یک نظام سیاسی، بلکه زیست اجتماعی و امکان سازمان‌یابی جامعه است. صدرا عبدالهی در این یادداشت نشان می‌دهد چرا نه فروپاشی ناگهانی و نه مداخله خارجی، راه رهایی نیست؛ و چرا تنها انباشت آهسته توان اجتماعی می‌تواند مانع لغزش به سوی فاشیسم شود.

این مقاله در بخش دیدگاه منتشر شده است. نظرهای مطرح‌شده در این بخش، دیدگاه نویسندگان را بازتاب می‌دهند و نه لزوماً دیدگاه تحریریه زمانه را. زمانه آمادگی دارد نظرهای در برابر این دیدگاه را نیز منتشر کند.

آنچه امروز در نسبت میان رویارویی ایران و ایالات متحده جریان دارد، نه مسئلهٔ حفظ یا حذف یک نظام سیاسی، و نه صرفاً تنشی امنیتی میان دو حاکمیت، بلکه برهم‌نهی دو منطق سلطه است که هر دو، به‌گونه‌ای متفاوت، جامعه را به حاشیه می‌رانند. از یک‌سو، نظمی جهانی که با شتاب به‌سوی دوقطبی‌شدن پیش می‌رود و از سوی دیگر، ساختاری درونی که در آن «نظام جمهوری اسلامی» عملاً جای خود را به شبکه‌ای خشن، امنیتی و شخصی‌شده در رهبری قدرت داده است. آنچه در این میان مستهلک می‌شود، نه حاکمیت و نه ایدئولوژی، بلکه زیست اجتماعی، امکان سازمان‌یابی و افق آینده در جامعه ایران است.

در سطح بین الملل، تقابل فزاینده میان چین و ایالات متحده، صرفاً رقابت دو قدرت بزرگ نیست، بلکه بازآرایی اقتصاد سیاسی جهان است. زنجیره‌های تولید، جریان‌های سرمایه، رژیم‌های تحریم و حتی منطق جنگ، در حال بازتعریف‌اند. در این نظم، بسیاری از کشورها نه به‌عنوان فضاهای زیست انسانی، بلکه به‌مثابه متغیرهای قابل‌مصرف ظاهر می‌شوند: میدان فشار، اهرم چانه‌زنی یا منطقهٔ حائل. جایگاه یک جامعه، نه بر اساس نیازهایش، بلکه بر مبنای کارکردش در منازعهٔ قدرت‌های بزرگ تعیین می‌شود.

ایران در این نظم، بر بستری ایستاده که از درون تهی شده است. آنچه به‌نام نظام سیاسی باقی مانده، دیگر حامل عقلانیت نهادی یا نمایندگی اجتماعی نیست. شبکه‌ای از رهبری قدرت شکل گرفته که خشونت را نهادینه کرده، قانون را معلق نگه داشته و بحران را به «شرط بقا» بدل ساخته است. تحریم، انزوا و تنش خارجی، در این منطق، صرفاً فشار بیرونی نیستند؛ منابعی‌اند برای بازتولید سلطه. همان‌گونه که سرکوب خیابانی جامعه را فرسوده می‌کند، بحران خارجی نیز افق زیست جمعی را می‌بندد و شبکهٔ رهبری قدرت را در جایگاه یگانهٔ نیروی منسجم تثبیت می‌کند.

در چنین ساختاری، سرکوب نه واکنش اضطراری، بلکه سازوکار انسجام درونی است. کشتار دی ۱۴۰۴ را باید دقیقاً در همین افق فهمید. این خشونت عریان، پاسخی به خیابان نبود؛ لحظه‌ای بود که منطق شبکهٔ قدرت خود را بی‌پرده آشکار کرد. پیامی که منتقل شد، نه به جامعه، بلکه به درون ساختار بود: وفاداری شرط بقاست، تردید هزینه دارد، و جان انسان‌ها ارزشی مستقل از نیازهای انسجام قدرت ندارد. چنین لحظاتی نشان می‌دهند که مسئله، اصلاح یا حفظ یک نظام نیست، بلکه مهار ساختاری است که از حذف فیزیکی و روانی جامعه تغذیه می‌کند.

از این منظر، هرگونه مداخلهٔ خارجی اگر همچنان بر منطق کلاسیکِ هدف‌گیری نظام استوار باشد، با خطای تشخیص موضوع مواجه است. ضربه می‌تواند به پوستهٔ رسمی وارد شود، بی‌آن‌که هستهٔ واقعی قدرت تضعیف گردد. چه‌بسا شوک بیرونی، وضعیت استثنایی را تثبیت کند، امنیتی‌سازی را مطلق سازد و شبکهٔ خشونت را در مقام تنها نظم باقی‌مانده تحکیم کند. هزینهٔ این فرایند، نه بر ساختار قدرت، بلکه بر جامعه انسانی، معیشت و آیندهٔ اجتماعی تحمیل می‌شود.

اما خطر اصلی، صرفاً تداوم جمهوری اسلامی در شکل کنونی نیست. خطر عمیق‌تر، تکوین نوعی فاشیسم از دل همین شبکهٔ شخصی‌شدهٔ قدرت است؛ فاشیسمی نه الزاماً کلاسیک، بلکه برآمده از پیوند بحران دائمی، خشونت مشروع، حذف میانجی‌های اجتماعی و تهی‌سازی جامعه از هر امکان سازمان‌یابی مستقل. این فاشیسم می‌تواند با نام جمهوری اسلامی ادامه یابد یا حتی در غیاب صوری آن، با همان منطق بازتولید شود. مسئله، نام و پرچم نیست؛ مسئله، ساختاری است که سیاست را به فرمان، جامعه را به تودهٔ مطیع و خشونت را به فضیلت بدل می‌کند.

در این مرحله، پرسشی گریزناپذیر پیش می‌آید: اگر این موضوع  واقعی شود، چه می‌توان کرد؟ پاسخ، نه در نسخه‌های فوری و نه در وعده‌های رهایی‌بخش نهفته است. دیدن واقعیت، پیش از هر چیز، افق انتظار را تغییر می‌دهد. جامعه درمی‌یابد که نه فروپاشی به‌خودی‌خود رهایی می‌آورد، نه مداخلهٔ خارجی منجی است، و نه اصلاح درون ساختاری که از بحران تغذیه می‌کند، قابل تحقق و اتکاست. این آگاهی، اگرچه امید ساده نمی‌دهد، اما جامعه را از مصرف‌شدن در سناریوهای دیگران بیرون می‌کشد.

از این‌جا به بعد، سیاست نه عرصهٔ نجات سریع، بلکه میدان انباشت آهستهٔ توان اجتماعی می‌شود. نقطهٔ تمرکز از رأس قدرت به بافت جامعه جابه‌جا می‌گردد. مسئله دیگر فتح مرکز نیست، بلکه جلوگیری از بازتولید منطق سلطه در لایه‌های پایین‌تر است؛ در زبان، در روابط روزمره، در عادت به حذف و طبیعی‌سازی خشونت. فاشیسم، پیش از آن‌که در حکمرانی تثبیت شود، در جامعه عادی می‌شود.

در چنین وضعیتی، حفظ حافظهٔ جمعی بدل به کنشی سیاسی می‌شود. شبکهٔ رهبری قدرت بر ناکارایی جامعه مدنی کار می‌کند؛ زنده نگه‌داشتن نام‌ها، رخدادها و روایت‌های سرکوب، از کشتارها تا زندان‌ها، مقاومتی است در برابر بازتولید سلطه. بازپس‌گیری زبان نیز به همان اندازه حیاتی است: نپذیرفتن زبان امنیت، ضرورت و «وضعیت خاص» به‌عنوان توضیح همه‌چیز. نام‌گذاری دقیق، خود شکلی از کنش است.

سازمان‌یابی، در این شرایط، الزاماً به معنای تشکل‌های بزرگ و نمایشی نیست. شبکه‌های کوچک اعتماد، پیوندهای صنفی، حرفه‌ای، محلی و فرهنگی، همان‌هایی که ماشین قدرت می‌کوشد آن‌ها را از هم بپاشد، بذرهای واقعی آینده‌اند. نه برای پیروزی فوری، بلکه برای جلوگیری از خلائی که فاشیسم تمایل دارد در آن رشد کند. پرورش حساسیت ضدخشونت، شاید دشوارترین اما ضروری‌ترین کار است؛ مقاومت در برابر این ایده که «بعضی‌ها را می‌شود حذف کرد». هر جا این خط شکسته شود، سلطه در لباسی تازه بازمی‌گردد.

دیدن واقعیت، الزاماً امید نمی‌آورد، اما دروغ را از امید جدا می‌کند. این نوع آگاهی وعدهٔ پیروزی نمی‌دهد؛ وعدهٔ آن را می‌دهد که اگر تغییری رخ داد، هر زمان و به هر شکل، جامعه کاملاً عریان و بی‌دفاع در برابر بازتولید خشونت نایستد. در جهانی که نظم دوقطبی و شبکه‌های قدرت خشن، هم‌زمان در حال تثبیت‌اند، همین انباشت آرام توان اجتماعی شاید تنها فاصلهٔ میان تکرار فاجعه گذشته و امکان رهایی باشد.

منتشر شده در
منطقه
ایران