در اندیشه سیاسی مرسوم، فروپاشی حکومتها معمولاً با چهار عامل پیوند خورده است: کودتای نظامی، جنگ داخلی، حضور نیروهای بیگانه، یا انقلاب تودهای. اما واقعیت تاریخی نشان میدهد که بسیاری از رژیمهای دیکتاتوری و توتالیتر قرن بیستم و بیستویکم، با وجود مواجهه با همه این عوامل، همچنان پابرجا ماندهاند؛ برعکس، برخی از قدرتمندترین نظامهای سیاسی نه با گلوله، که با سقوطِ تدریجیِ «قدرت خریدِ همگانی» از هم پاشیدهاند. میتوان استدلال کرد که فروپاشی اقتصادیِ مطلق، شرط کافی برای سقوط حکومت نیست؛ بلکه شیوه توزیعِ شوک اقتصادی در میان طبقات اجتماعی، نقش تعیینکنندهای دارد.
در این چارچوب، مورد ایران پس از دو جنگ کوتاه (۱۲ روزه خرداد و ۴۰ روزه رمضان) و اعتراضات پیوسته از سال ۸۸، نمونهای گویاست: حکومت برجای ماند، اما زخمهای اقتصادی عمیقتر از همیشه شد. چرا فروپاشی رخ نداد؟ پاسخ را باید در همان چیزی جست که معمولاً دلیل شکنندگی تصور میشود: نابرابری طبقاتی افراطی.
در سپتامبر ۲۰۱۸، بانک مرکزی ایران نرخ تورم را حدود ۳۷٪ درصد اعلام کرد، اما نهادهای مستقل بینالمللی آن را نزدیک ۲۰۰ درصد در برخی کالاهای اساسی تخمین زدند. با این حال، فروپاشی در حکومت اتفاق نیافتاد، چرا؟ زیرا توزیع فقر در ایران به شکلی طبقاتی و قطبی شده است؛ قشری در پایین هرم (کارگران روزمزد، حاشیهنشینان، مهاجران افغان) چنان در فقر مطلق به سر میبرند که کاهش بیشترِ قدرت خرید، دیگر «شوک» محسوب نمیشود؛ آنها مدام در وضعیت بقا بودهاند. در سوی دیگر، طبقه ثروتمندِ متصل به قدرت و رانت (بنیادها، قراردادهای نفتی، دلالان ارز) به لطف دسترسی به ارز ترجیحی، طلا، مسکن و بازارهای موازی، نه تنها آسیب جدی ندیدهاند، بلکه در بحرانهای ارزی سود کلان هم بردهاند. گروه میانی - معلم، مهندس، پرستار، کارمند دولت - آنهایی که روزگاری «طبقه متوسطِ مرفه» محسوب میشدند، اکنون در منطقهٔ خاکستریِ «نه چنان فقیر که بمیرند، نه چنان غنی که نفس بکشند» گرفتار شدهاند. این گروه انباشت خشم دارد، اما تنهایی نمیتواند حکومتی را ساقط کند، مگر اینکه فقرای مطلق و ثروتمندانِ ناراضی نیز به آن بپیوندند. اما در ایران، فقرا به دلیل ناامیدی مزمن و وابستگی به کمکهای حداقلیِ حکومتی، کمتر وارد اقدام جمعی میشوند و ثروتمندان نیز به واسطهٔ نفوذ و رانت، به ثبات موجود رضایت دارند. نتیجه: فروپاشی اقتصادی «حس نمیشود»، نه به این معنا که اتفاق نمیافتد، بلکه به این معنا که به شکلی همگن و فراگیر همهٔ لایههای جامعه را در بر نمیگیرد.
اینجا به یک پارادوکس تاریخی میرسیم که تصور رایج میگوید: فقر بیشتر → خشم بیشتر → سقوط سریعتر. اما شواهد خلاف آن را نشان میدهد.
انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) نه در عمیقترین نقطه فقر مطلق، بلکه در دورهای رخ داد که دهقانان و بورژوازیِ شهری تقریباً همزمان و به یک نسبت قدرت خرید خود را از دست دادند؛ بحران غله، مالیاتهای سنگین بر طبقه سوم در حالی که اشراف معاف بودند، و ورشکستگی شاه باعث شد یک «شوک اقتصادی متوازن» به همهٔ طبقات غیرممتاز ضربه بزند. حتی فقرای پاریس و دهقانان دورافتاده، احساس مشترک «یکسان شدن درد» داشتند.
در روسیه تزاری (فوریه ۱۹۱۷) نیز چنین بود: شکستهای جنگی با قحطی و تورم سرسامآور همراه شد، اما مهمتر از آن، نیروی کار شهری، سربازان (که خود از طبقه دهقان بودند) و دهقانان گرسنه همگی یک بحران اقتصادی واحد را تجربه کردند؛ توزیع نان و سوخت در پتروگراد چنان ناعادلانه بود که دیگر «طبقهای» نمیتوانست خود را از دیگری جدا کند. فروپاشی شوروی (۱۹۹۱) نیز یک مورد کلاسیک از برابری ناگهانی در فقر است: در اواخر دهه ۱۹۸۰، شکاف طبقاتی در شوروی نسبتاً کم بود، اما کمبود همگن کالاهای اساسی (صابون، گوشت، کفش) و کاهش یکسانِ استاندارد زندگی میان کارگر کارخانه، مهندس و کارمند حزب، زمینهساز بیاعتمادی سراسری به پرسترویکا شد.
برعکس، در ایران امروز و یا رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی، نابرابری چنان افراطی بوده که سیاهپوستان در فقر مزمن و سفیدپوستان در رفاه نسبی زندگی میکردند. فروپاشی آپارتاید در نهایت با تحریمهای اقتصادی و فشار بینالمللی رخ داد، نه با انقلاب داخلیِ طبقه فقیر - زیرا فقیر به تنهایی انقلاب نمیکند مگر اینکه طبقهٔ متوسطِ درمانده نیز به آن ملحق شود.
در ایران، طبقهٔ متوسط در حالِ کوچکتر و فقیرتر شدن است و هنگامی که مرز میان «فقیرِ زندهمانده» و «میانهٔ سقوطکرده» محو شود - یعنی روزی که مهندس و کارگر روزمزد هر دو نتوانند نان شب تهیه کنند - آنگاه وضعیت به توازن فقر نزدیک میشود؛ آن لحظه، دقیقاً برعکسِ تحلیلِ «نابرابری بهعنوان محافظ» عمل میکند: دیگر کسی نیست که بگوید «ما هنوز دوام داریم» ولی آن لحظه، فروپاشیاقتصادی همگن، مرگبارترین سلاح علیه هر حکومتی است - چه دیکتاتوری، چه توتالیتر.
تحلیل تاریخی - از فرانسه تا شوروی و از ایران امروز تا آفریقای جنوبی دیروز - نشان میدهد که هیچ «ترمز»ی قویتر از توزیع نامتوازن بحران برای بقای یک رژیم وجود ندارد. کودتا، جنگ داخلی، حضور بیگانگان و حتی اعتراضات گسترده، زمانی که طبقات مختلف به یک اندازه «چیزی برای از دست دادن» نداشته باشند، خنثی میشوند.
حکومت ایران پس از جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه رمضان نشان داد که میتواند از بحران نظامی جان سالم به در ببرد. همچنین از اعتراضات پیوسته گذشت؛ اما بزرگترین تهدید نه در گلوله، که در همگن شدن فقر نهفته است.
تا وقتی گروه بزرگی از جامعه (طبقه ثروتمند وابسته به رانت) از آسیب مصون باشند، و طبقه پایین در «فقر مزمنِ » به سر برد، حکومت میتواند نفس بکشد. اما روزی که مهندسِ بیکار، پرستارِ مُسن، معلمِ بازنشسته و کارگرِ ساختمانی همگی یکسان از یک نانوایی نان تهیه کنند و یکسان نتوانند اجاره بپردازند - آن روز، دیگر نه نابرابری، که توازن در تباهی معادله را به نفع سقوط حل خواهد کرد.
برگزیده از : #پاراگراف
@paragraph