وجود عامل خارجی یا دعوت از عامل خارجی؛ یک تفاوت ماهوی - حسن افراز

حسن افراز

حکومت ملی آذربایجان را نمی‌توان صرفاً به عنوان یک رخداد سیاسی کوتاه‌مدت در سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ مطالعه کرد. این حکومت در یکی از حساس‌ترین و بحرانی‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر ایران شکل گرفت؛ دوره‌ای که کشور پس از سال‌ها استبداد سیاسی، تمرکزگرایی شدید، جنگ جهانی دوم، اشغال نظامی و فروپاشی بخش مهمی از نظم اقتصادی و اجتماعی خود، با مجموعه‌ای از بحران‌های عمیق روبه‌رو بود. آذربایجان نیز از این وضعیت مستثنی نبود؛ بلکه به دلیل شرایط جنگی و موقعیت جغرافیایی خود، از جمله مناطقی بود که فشارهای اقتصادی، کمبود منابع، ناامنی و بحران معیشتی را به‌شدت تجربه کرد. منابع تاریخی از گسترش گرسنگی و ناامنی در آذربایجان در سال‌های جنگ سخن گفته‌اند و در عین حال تأکید کرده‌اند که نارضایتی از تمرکزگرایی دوران رضاشاه، ضعف و فساد حکومت مرکزی و تبعیض نسبت به استان نیز در شکل‌گیری زمینه اجتماعی جنبش آذربایجان نقش داشت.[۱]

در چنین شرایطی، ظهور فرقه دموکرات آذربایجان را نمی‌توان صرفاً با حضور ارتش شوروی توضیح داد. حضور نیروی خارجی ممکن است یک فرصت سیاسی ایجاد کند، اما به‌تنهایی نمی‌تواند در مدت کوتاهی یک جنبش اجتماعی گسترده پدید آورد. اینکه یک تشکیلات سیاسی بتواند در مدت کوتاهی هزاران و ده‌ها هزار نفر را در شهرها و روستاهای یک منطقه به سوی خود جلب کند، نیازمند وجود زمینه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی پیشین است. هیچ حزب سیاسی، حتی با برخورداری از حمایت یک قدرت خارجی، نمی‌تواند در خلأ اجتماعی چنین پایگاه گسترده‌ای ایجاد کند. پشتوانه اجتماعی هر جنبش سیاسی، در نهایت، به این پرسش بازمی‌گردد که چه چیزی باعث می‌شود مردم آن را به عنوان پاسخی به مشکلات و مطالبات خود ببینند.

در آذربایجان سال ۱۳۲۴، بخش بزرگی از جامعه روستایی و دهقانی با مشکلات عمیق معیشتی، مناسبات نابرابر مالک و دهقان، فقر، کمبود مواد غذایی، ناامنی و ضعف ساختارهای اداری و اقتصادی روبه‌رو بود. مسئله فقط آذربایجان نیز نبود؛ بحران اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ سراسر ایران را درگیر کرده بود. اما در آذربایجان این بحران با تجربه تاریخی و سیاسی خاص منطقه، مسئله زبان و هویت، خاطره مشروطه، نارضایتی از تمرکزگرایی و احساس بی‌توجهی حکومت مرکزی به نیازهای استان درهم آمیخته بود.[۱] از این منظر، فرقه دموکرات برای بخش قابل توجهی از مردم تنها یک سازمان سیاسی تازه‌تأسیس نبود؛ برای بسیاری از آنان به نمادی از امید به تغییر و خروج از وضعیتی تبدیل شد که سال‌ها آن را تجربه کرده بودند.

این واقعیت را می‌توان در سرعت گسترش جنبش مشاهده کرد. فرقه دموکرات آذربایجان در سال ۱۹۴۵ تشکیل شد و در فاصله‌ای کوتاه توانست شبکه گسترده‌ای از هواداران و نیروهای اجتماعی را گرد خود جمع کند. البته درباره شمار دقیق اعضا و هواداران آن، ارقام متفاوتی در منابع و روایت‌های تاریخی دیده می‌شود و نباید هر رقم تبلیغاتی را بدون بررسی پذیرفت؛ اما اصل مسئله، یعنی شکل‌گیری یک پایگاه اجتماعی قابل توجه، در منابع تاریخی قابل مشاهده است. حتی پژوهش‌هایی که نقش شوروی را در شکل‌گیری و تقویت فرقه برجسته می‌کنند، اذعان دارند که جنبش آذربایجان صرفاً محصول فشار شوروی نبود و واکنش‌های واقعی اجتماعی و منطقه‌ای در شکل‌گیری آن نقش داشتند.[۱]

این نکته اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا اگر همه چیز را به «عامل خارجی» تقلیل دهیم، اساساً دیگر نیازی به مطالعه جامعه آذربایجان در آن دوران نخواهیم داشت. در آن صورت، دهقان فقیر آذربایجانی، کارگر، روشنفکر، روزنامه‌نگار، معلم و شهروندی که به دنبال تغییر در وضعیت زندگی و اداره منطقه خود بود، از تاریخ حذف می‌شود و جای او را تنها یک قدرت خارجی و چند سیاستمدار می‌گیرند. چنین روایتی نه تنها پیچیدگی تاریخ را از بین می‌برد، بلکه نقش مردم را در شکل‌گیری جنبش‌های سیاسی نادیده می‌گیرد.

حکومت ملی آذربایجان نیز در مدت کوتاه حیات خود مجموعه‌ای از اقدامات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و اداری را در دستور کار قرار داد. اصلاحات ارضی در برخی مناطق، ملی کردن بانک‌های بزرگ، توسعه راه‌ها، ایجاد نظام‌های رفاهی برای کارگران و به رسمیت شناختن زبان ترکی آذربایجانی در امور رسمی استان از جمله اقداماتی بود که در منابع تاریخی درباره آن گزارش شده است.[۱] فارغ از اینکه درباره همه این اقدامات و نتایج آنها چه ارزیابی‌ای داشته باشیم، نمی‌توان انکار کرد که حکومت ملی در مدت کوتاه خود تلاش کرد پاسخ‌هایی به برخی مطالبات اجتماعی و منطقه‌ای ارائه دهد.

البته این به معنای نادیده گرفتن نقش شوروی نیست. شوروی در این تحولات نقش مهم و تعیین‌کننده‌ای داشت و حکومت ملی از حمایت سیاسی و نظامی آن برخوردار بود. اما مسئله اینجاست که وجود حمایت خارجی و وجود زمینه اجتماعی داخلی، دو گزاره متناقض نیستند. یک جنبش می‌تواند در شرایطی از حمایت یک قدرت خارجی ، و نه‌ دخالت عامل خارجی ،برخوردار شود و به شرط این‌که دارای پایگاه اجتماعی واقعی و مطالبات داخلی باشد. 

دقیقاً همین تمایز است که برای فهم تاریخ حکومت ملی آذربایجان اهمیت دارد.

با این مقدمه، اکنون می‌توان به یکی از مهم‌ترین مناقشات تاریخی درباره حکومت ملی بازگشت. علی‌رغم آنکه این حکومت در مدت کوتاه خود توانست بخش مهمی از جامعه آذربایجان را بسیج کند و مجموعه‌ای از اصلاحات اجتماعی و اداری را به اجرا بگذارد، طی دهه‌های گذشته بارها علیه حکومت ملی و به‌ویژه سید جعفر پیشه‌وری این اتهام مطرح شده است که آنان چیزی جز «عامل شوروی» یا «پیاده‌نظام ارتش سرخ» نبوده‌اند. در این روایت، گویی ابتدا فرقه دموکرات از شوروی خواست ارتش سرخ را وارد ایران کند و سپس با اتکا به آن حکومت ملی را تشکیل داد. برای ارزیابی این ادعایی که‌به گواه تاریخ ورود و خروج نیروهای متفقین ، شوروی و انگلیس، بی پایه بودن آن نیازمند اثبات نیست. یعنی اگر برهی ها عمدا یا سهوا فراموش میکنند باید نخست یک واقعیت ساده تاریخی را به یاد آورند: ارتش شوروی چهار سال پیش از تشکیل فرقه دموکرات آذربایجان وارد ایران شده بود! 

در ۲۵ اوت ۱۹۴۱، برابر با سوم شهریور ۱۳۲۰، نیروهای شوروی و بریتانیا ایران را اشغال کردند. نیروهای شوروی از شمال وارد شدند و بخش وسیعی از آذربایجان ایران را تحت کنترل گرفتند، در حالی که نیروهای بریتانیا از جنوب و غرب وارد کشور شدند و مناطق استراتژیک، مسیرهای ارتباطی و حوزه‌های نفتی را در محدوده نفوذ خود قرار دادند.[۲] بنابراین، ورود ارتش سرخ به ایران نه نتیجه دعوت پیشه‌وری بود و نه محصول فعالیت فرقه دموکرات آذربایجان؛ این اتفاق چهار سال پیش از تشکیل حکومت ملی و در چارچوب جنگ جهانی دوم رخ داده بود.

اینجا باید میان دو گزاره تفاوت گذاشت: اینکه یک جنبش سیاسی در شرایط اشغال خارجی و ضعف حکومت مرکزی از فرصت سیاسی ایجادشده استفاده کند، با اینکه همان جنبش خود عامل دعوت‌کننده به اشغال کشور بوده باشد، دو ادعای کاملاً متفاوت است. 

فرقه دموکرات آذربایجان ارتش شوروی را به ایران نیاورد؛ اما انکار اینکه شوروی پس از شکل‌گیری فرقه دموکرات از آن حمایت سیاسی و نظامی کرد نیز درست نیست. به علت همپوشانی منافع مشترک ، فشار بر دولت تهران از ش سوی شوروی و گرفتن امتیاز و امکان تقویت و‌کسب حق تعیین سرنوشت یا خودمختاری در چارچوب ایران برای فرقه دموکرات آذربایجان، در پاییز ۱۹۴۵، شوروی در مناطق کلیدی آذربایجان سلاح توزیع کرد و در برابر تلاش حکومت مرکزی برای اعمال اقتدار خود در منطقه مداخله کرد.[۱] بنابراین، روایت تاریخی دقیق باید هر دو واقعیت را همزمان ببیند: اشغال ایران و حضور ارتش شوروی پیش از تشکیل فرقه دموکرات اتفاق افتاده بود و شوروی پس از شکل‌گیری جنبش آذربایجان نیز از آن تا آن روز که منافع خود را در آن میدید از آن حمایت کرد و در برهه ای دیگر که‌منافع در تضاد قرار گرفتند  از حمایت خود دریغ کرد . کسی نمیتواند این‌واقعیت را انکار کند.

در این میان، شخصیت پیشه‌وری نیز اهمیت دارد. سید جعفر پیشه‌وری فردی نبود که ناگهان در سال ۱۳۲۴ از سوی شوروی ساخته و وارد صحنه سیاسی ایران شده باشد. او سابقه طولانی فعالیت سیاسی و مطبوعاتی داشت و سال‌ها پیش از تشکیل حکومت ملی در جریان‌های چپ و سوسیالیستی فعالیت کرده بود. او روزنامه «حقیقت» را منتشر کرده بود و بعدها صاحب امتیاز و سردبیر روزنامه «آژیر» شد؛ در دوره رضاشاه نیز سال‌ها زندانی بود.[۳] بنابراین، گرایش او به سوسیالیسم و عدالت اجتماعی محصول ارتباط ناگهانی او با شوروی در سال ۱۳۲۴ نبود. او متعلق به نسلی از روشنفکران و فعالان سیاسی بود که پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، تحت تأثیر گفتمان‌های سوسیالیستی، برابری اجتماعی و عدالت طبقاتی قرار گرفته بودند.

البته همین سابقه نیز باید با دقت تاریخی خوانده شود. پیشه‌وری صرفاً یک روشنفکر سوسیالیست نبود؛ او سابقه فعالیت مستقیم در جنبش کمونیستی و ارتباط نزدیک با جریان‌های انقلابی منطقه قفقاز نیز داشت.[۳] بنابراین، نمی‌توان ارتباط فکری و سیاسی او با شوروی را انکار کرد. اما همزمان، نمی‌توان از این واقعیت نتیجه گرفت که تمام انگیزه‌های سیاسی او و تمام مطالبات جنبش آذربایجان را باید به دستور شوروی تقلیل داد.

همین جاست که مسئله حمایت شوروی و مسئله پایگاه اجتماعی جنبش باید در کنار یکدیگر قرار گیرند نه رو به روی هم و‌علیه هم. اتحاد شوروی برای خود منافع ژئوپلیتیکی داشت و از حکومت ملی حمایت می‌کرد؛ پیشه‌وری و نیروهای آذربایجانی نیز اهداف سیاسی و اجتماعی خود را دنبال می‌کردند. رابطه میان این دو را باید بررسی کرد، نه اینکه یکی را جایگزین دیگری کنیم.

سرنوشت حکومت ملی آذربایجان خود یکی از مهم‌ترین شواهد برای فهم این تفاوت است. اگر حکومت ملی صرفاً یک پروژه کاملاً تحت فرمان شوروی و پیشه‌وری صرفاً مأمور شوروی بود، انتظار می‌رفت اتحاد شوروی تا پایان از بقای آن دفاع کند. اما واقعیت تاریخی چنین نبود. احمد قوام‌السلطنه به مسکو رفت و مذاکراتی میان تهران و مسکو درباره خروج نیروهای شوروی، مسئله نفت شمال و وضعیت آذربایجان صورت گرفت. در آوریل ۱۹۴۶، قوام به سفیر آمریکا اطلاع داد که بر سر خروج نیروهای شوروی از ایران، تشکیل شرکت مشترک نفت ایران و شوروی و حل مسئله آذربایجان از طریق دولت ایران و ساکنان استان، توافق اصولی حاصل شده است.[۴]

این تحول نشان می‌دهد که حتی اتحاد شوروی نیز در سیاست خارجی خود نهایتاً بر اساس منافع دولت شوروی تصمیم می‌گرفت. هنگامی که مسئله خروج نیروها، نفت شمال و روابط شوروی با دولت مرکزی ایران در میان آمد، ملاحظات ژئوپلیتیکی شوروی بر ادامه حمایت از حکومت ملی غلبه کرد. نیروهای شوروی در نهایت از آذربایجان خارج شدند و پس از آن، موازنه قدرت به نفع ارتش سرکوبگر تهران علیه خودمختاری در آذربایجان به‌شدت تغییر کرد.[۵]

این تجربه تاریخی حتی می‌تواند یکی از مهم‌ترین نقدها به اتکای حکومت ملی آذربایجان بر یک قدرت خارجی باشد. اتکا به شوروی به حکومت ملی امکان مقاومت در برابر فشار مرکز را داد، اما در نهایت مشخص شد که هیچ حمایت خارجی تضمین دائمی ندارد و قدرت‌های بزرگ، حتی هنگامی که با یک جریان از نظر ایدئولوژیک همسو هستند، منافع دولت خود را بر همبستگی ایدئولوژیک مقدم می‌کنند.

موضوع جمهوری مهاباد (جمهوری در ساوج‌بولاق شهری در آذربایجان ) نیز باید در همین چارچوب تاریخی و جغرافیایی بررسی شود. در روایت‌های رایج، گاهی جمهوری مهاباد نیز بدون توجه کافی به جغرافیای اشغال ایران و تقسیم مناطق نفوذ متفقین، صرفاً به عنوان یک «پروژه شوروی» معرفی می‌شود. اما واقعیت آن دوره پیچیده‌تر بود. پس از اشغال ایران، مناطق مختلف کشور عملاً در حوزه‌های متفاوت نفوذ متفقین قرار گرفته بودند. نیروهای شوروی در شمال و شمال‌غرب مستقر بودند و نیروهای بریتانیا در جنوب و غرب و در امتداد مسیرهای استراتژیک و مناطق نفتی حضور داشتند.[۲] بخش مهمی از مناطق کردنشین غرب ایران در حوزه نفوذ بریتانیا قرار داشت و همین مسئله امکان شکل‌گیری یک حکومت کردی گسترده در سراسر مناطق کردنشین ایران را محدود می‌کرد. در مقابل، در شمال‌غرب ایران یعنی در آذربایجان ، در منطقه‌ای که تحت کنترل شوروی قرار داشت و در عین حال جمعیت کردی قابل توجهی در آن زندگی می‌کرد، فضای سیاسی متفاوتی ایجاد شد.

در چنین شرایطی بود که مهاباد، یا همان ساوج‌بولاق مکری، به مرکز جنبش سیاسی کردی تبدیل شد و جمهوری مهاباد در سال ۱۹۴۶ اعلام موجودیت کرد. شکل‌گیری جمهوری مهاباد نیز باید همزمان در ارتباط با شرایط داخلی ، ضعف حکومت مرکزی، حضور شوروی و جغرافیای اشغال ایران بررسی شود. منابع تاریخی نشان می‌دهند که شوروی نیز در شکل‌گیری این حکومت نقش مهمی داشت و در آوریل ۱۹۴۶ میان حکومت مهاباد و حکومت خودمختار آذربایجان  توافقی برای اتحاد و حمایت از آن شکل گرفت.[۶]

از این منظر، آذربایجان آن دوره را نیز نمی‌توان با تصویر ساده‌ای از یک سرزمین کاملاً یکدست از نظر جمعیتی توضیح داد. بخش‌هایی از منطقه آذربایجان دارای جمعیت‌های کردی نیز بود و جمهوری مهاباد در همین فضای جغرافیایی و سیاسی شمال‌غرب ایران شکل گرفت. بنابراین، برای فهم این رخداد باید همزمان به مطالبات نیروهای کردی، شرایط اجتماعی منطقه، ضعف دولت مرکزی و تقسیم مناطق نفوذ متفقین و‌مهم تر از همه ارزش‌های والای باور به دموکراسی و‌دوستی خلق ها را در ایده های میر جعفر پیشه وری توجه کرد.

اما نقد دوم از همین جا آغاز می‌شود. اگر امروز قرار است رابطه یک جریان سیاسی ایرانی با دولت‌های خارجی ملاک قضاوت درباره «عامل خارجی» بودن قرار گیرد، باید همان معیار درباره همه جریان‌ها اعمال شود. امروز برخی احزاب مسلح کردی ایران دارای تشکیلات و سابقه استقرار نظامی در اقلیم کردستان عراق هستند و درباره ارتباط آنها با قدرت‌های خارجی نیز گزارش‌ها و بحث‌های مختلفی وجود دارد. درباره میزان و شکل دقیق حمایت نظامی مستقیم آمریکا یا اسرائیل از هر یک از این گروه‌ها باید بر اساس اسناد مشخص و موردی سخن گفت و نباید ادعاهای اثبات‌نشده را به عنوان واقعیت قطعی مطرح کرد. 

اما اصل بحث پابرجاست: رابطه یک گروه مسلح مستقر در یک منطقه با قدرت‌های خارجی ، حمایت از «دخالت خارجی»  و‌نه به کار گیری استراتژیک واقعا موجود چون نیروی بالقوه در صحنه  را ، چون «حمایت خارجی  »را ، نمی‌توان از نظر ماهیت با برگزاری مثلا یک کنفرانس سیاسی در یک کشور دیگر ، مثلا پارلمان در تبعید ، یکسان دانست.

همین نکته درباره برخی چهره‌های دیگر اپوزیسیون، از جمله رضا پهلوی، نیز صدق می‌کند. دیدار با مقامات خارجی، حضور در رسانه‌های خارجی، شرکت در کنفرانس‌های بین‌المللی یا تلاش برای جلب حمایت سیاسی دولت‌های دیگر، به خودی خود اثبات‌کننده «نیروی نیابتی» یا «عامل خارجی» بودن نیست. اما اگر یک جریان سیاسی از قدرت خارجی برای تغییر حکومت در ایران درخواست دخالت مستقیم کند، این رابطه باید همان‌قدر جدی و دقیق مورد بررسی قرار گیرد که رابطه هر جریان سیاسی دیگری با قدرت خارجی بررسی می‌شود.

در اینجا یکی از مهم‌ترین خلط‌های مفهومی در بحث سیاسی امروز رخ می‌دهد. اگر فعالان آذربایجانی  مثلا در باکو گرد هم بیایند و کنفرانسی برگزار کنند، یا «پارلمان آذربایجانی‌های خارج از کشور» و نهادها و کنگره‌های سیاسی مربوط به آذربایجان در آنجا تشکیل شود، صرف برگزاری این نشست‌ها نمی‌تواند به خودی خود ثابت کند که دولت جمهوری آذربایجان جنبش آذربایجان را به عنوان نیروی نیابتی خود سازمان داده است. همان‌طور که اگر گروهی از مخالفان جمهوری اسلامی در تورنتو گرد هم بیایند و کنفرانسی بزرگ برگزار کنند، این امر به معنای آن نیست که دولت کانادا برای اپوزیسیون ایران پایگاه نظامی ایجاد کرده است. اگر در لندن نیز کنگره یا کنفرانسی با حضور گروه‌های مختلف اپوزیسیون برگزار شود، برگزاری آن در لندن به معنای آن نیست که دولت بریتانیا یک نیروی نظامی اپوزیسیون ایران را در اختیار گرفته است.

بنابراین، نمی‌توان برگزاری یک نشست سیاسی در یک هتل، سالن، دانشگاه یا مرکز فرهنگی را با در اختیار گذاشتن خاک، اردوگاه، امکانات لجستیکی و زیرساخت نظامی برای یک گروه مسلح مقایسه کرد. این دو از اساس دو نوع متفاوت از رابطه خارجی هستند. در اولی ممکن است یک دولت یا نهاد اجتماعی از برگزاری یک فعالیت سیاسی یا فرهنگی استقبال کند؛ در دومی سخن از استقرار یک نیروی مسلح، آموزش، تسلیح، پشتیبانی لجستیکی یا امکان انجام عملیات از خاک یک کشور دیگر است.

همین مسئله درباره رابطه جنبش مدنی آذربایجان با جمهوری آذربایجان و ترکیه نیز صادق است. اگر فعالان آذربایجانی در باکو گرد هم آیند، کنفرانس برگزار کنند، از یک مرکز فرهنگی استفاده کنند یا نهادهایی برای فعالیت فرهنگی و سیاسی تشکیل دهند، این امر را نمی‌توان بدون ارائه شواهد مشخص با استقرار نیروهای مسلح، ایجاد پایگاه نظامی و حمایت امنیتی و لجستیکی از یک گروه مسلح مقایسه کرد. ممکن است دولت‌ها یا نهادهای یک کشور میزبان از چنین نشست‌هایی حمایت سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی کنند؛ اما این با تبدیل شدن یک جنبش به نیروی نظامی نیابتی آن دولت تفاوت ماهوی دارد.

از این رو، اگر مفهوم «عامل خارجی» قرار است یک مفهوم جدی در ادبیات سیاسی باشد، باید آن را از یک برچسب سیاسی به یک معیار تحلیلی تبدیل کرد. باید پرسید رابطه یک جریان با دولت خارجی دقیقاً چیست؟ آیا یک دیدار دیپلماتیک است؟ آیا حمایت رسانه‌ای است؟ آیا کمک مالی است؟ آیا حمایت سیاسی و دیپلماتیک است؟ آیا آموزش نظامی وجود دارد؟ آیا تسلیح وجود دارد؟ آیا خاک کشور دیگری برای استقرار نیروهای مسلح در اختیار قرار گرفته است؟ آیا همکاری اطلاعاتی وجود دارد؟ آیا عملیات مشترک صورت می‌گیرد؟ و آیا تصمیمات سیاسی و نظامی آن جریان به شکل مستقیم تحت تأثیر منافع و اراده یک دولت خارجی قرار گرفته است؟ تنها با پاسخ دادن به این پرسش‌ها می‌توان درباره میزان وابستگی یک جریان سیاسی داوری کرد.

این معیار اگر درباره پیشه‌وری و حکومت ملی آذربایجان نیز به کار گرفته شود، تصویر پیچیده‌تری به دست می‌دهد. بله، شوروی از حکومت ملی حمایت کرد. بله، این حمایت سیاسی و نظامی در موقعیت حکومت ملی مؤثر بود. بله، پیشه‌وری و بسیاری از نیروهای فرقه دموکرات از نظر ایدئولوژیک به سوسیالیسم و شوروی بسیار نزدیک بودند. اما در عین حال، ارتش شوروی پیش از تشکیل فرقه دموکرات در ایران حضور داشت، حکومت ملی در شرایط ضعف شدید دولت مرکزی و اشغال ایران شکل گرفت و رابطه میان شوروی و حکومت ملی نیز تا پایان ثابت و یک‌سویه باقی نماند.

مهم‌تر از آن، در ژوئن ۱۹۴۶ میان حکومت ایران و نمایندگان آذربایجان توافقی حاصل شد که درباره جایگاه مجلس آذربایجان، اداره امور استان و برخی اختیارات محلی ترتیباتی پیش‌بینی می‌کرد.[۷] این مذاکرات نشان می‌دهد که مناقشه آن دوره حتی در سطح رسمی تهران و تبریز نیز صرفاً به صورت یک جنگ ساده میان «ایران» و «نیروی خارجی» تعریف نشده بود، بلکه موضوعاتی مانند خودگردانی، اداره محلی و اختیارات سیاسی آذربایجان در چهارچوب ایران نیز در مرکز مذاکرات قرار داشتند.

البته این واقعیت‌ها به معنای انکار سرانجام تلخ حکومت ملی و‌کشتار یا قتل عام خونین ارتش شاهنشاهی در آذربایجان ، که بعدها به نام «روز نجات آذربایجان همه ساله جشن گرفته شد، نیست. پس از خروج شوروی و تغییر موازنه قدرت، حکومت مرکزی وارد آذربایجان شد و حکومت مشروع ملی آذربلیجان که امضای توافق نامه بین قوام السلطنه و نمایندگان  پارلمان‌محلی آذربلیجان تشکیل شده بود، وحشیانه فروپاشید. منابع تاریخی از سرکوب، اعدام و مهاجرت گسترده نیروهای سیاسی آذربایجان و همچنین جمهوری مهاباد  پس از فروپاشی این حکومت‌ها گزارش کرده‌اند.[۱] این سرنوشت نیز بار دیگر نشان داد که حمایت خارجی تا چه اندازه می‌تواند شکننده باشد.

در نتیجه، نقد حکومت ملی آذربایجان اگر بخواهد علمی باشد، باید به جای تکرار برچسب «عامل شوروی»، درباره نوع اتکای آن به شوروی، هزینه‌های این اتکا، محدودیت استقلال سیاسی آن و اشتباهات راهبردی رهبرانش بحث کند. چنین نقدی بسیار جدی‌تر و تاریخی‌تر از آن است که تمام یک جنبش سیاسی و اجتماعی را در یک واژه خلاصه کنیم.

در سوی دیگر نیز همین معیار باید درباره اپوزیسیون امروز اعمال شود. اگر یک حزب یا جریان سیاسی با دولت خارجی ارتباط دارد، باید نوع ارتباط آن مشخص شود. اگر صرفاً ارتباط دیپلماتیک و رسانه‌ای است، نباید آن را با همکاری نظامی یکی دانست. اگر کمک مالی دریافت می‌کند، باید میزان و شرایط آن بررسی شود. اگر نیروی مسلح دارد و در خاک یک کشور دیگر مستقر است، باید این واقعیت نیز در تحلیل وارد شود. اگر آموزش، تسلیح یا همکاری اطلاعاتی وجود دارد، این سطح دیگری از رابطه است و نمی‌توان آن را صرفاً «دیپلماسی» نامید.

از این منظر، مقایسه حکومت ملی آذربایجان با برخی روابط امروز اپوزیسیون ایران نه برای آن است که بگوییم «هر دو دقیقاً یکسان‌اند» و نه برای آنکه بگوییم «هیچ تفاوتی میان آنها وجود ندارد». اتفاقاً هدف برعکس است: تفاوت‌ها را باید دید. ایران سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵، ایرانِ اشغال‌شده پس از جنگ جهانی دوم بود؛ امروز جهان در شرایط کاملاً متفاوتی قرار دارد. پیشه‌وری یک سوسیالیست متعلق به فضای سیاسی پس از انقلاب اکتبر بود؛ بسیاری از نیروهای سیاسی امروز که با آمریکا و اسرائیل تعامل دارند، اساساً از آن ایدئولوژی ادعایی سوسیالیست و سوسیال - دموکرات  فاصله گرفته‌اند. شوروی سال‌های ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ یک قدرت جهانی سوسیالیستی بود و آمریکا و بریتانیا رقبای اصلی آن بودند؛ امروز ساختار قدرت جهانی، ائتلاف‌ها و منازعات ژئوپلیتیکی کاملاً متفاوت است. بنابراین، استفاده از واژه «عامل خارجی» بدون توجه به این تفاوت‌ها چیزی جز ساده‌سازی تاریخی نیست.

مسئله اصلی در نهایت خود ارتباط خارجی نیست. تقریباً هیچ جنبش سیاسی مهمی در تاریخ معاصر جهان بدون نوعی ارتباط با محیط بین‌المللی وجود نداشته است. مسئله این است که رابطه خارجی چه ماهیتی دارد و تا چه اندازه استقلال سیاسی و تصمیم‌گیری آن جریان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اگر یک کنفرانس در باکو، لندن یا تورنتو را به معنای «وابستگی خارجی» بدانیم، باید همین منطق را درباره تمام اپوزیسیون‌هایی که در خارج از کشور نشست برگزار می‌کنند نیز اعمال کنیم. اگر یک دیدار با مقام خارجی را نشانه نیابت بدانیم، باید همین معیار را درباره همه جریان‌ها به کار ببریم. و اگر همکاری نظامی، امنیتی و لجستیکی را معیار اصلی وابستگی بدانیم، باز هم این معیار باید برای همه یکسان باشد.

در نتیجه، اختلاف اصلی بر سر این نیست که آیا حکومت ملی آذربایجان با شوروی رابطه داشت یا نه؛ این رابطه وجود داشت و انکار آن نه علمی است و نه ضروری. اختلاف بر سر این است که آیا می‌توان این رابطه را به یک روایت ساده تقلیل داد و پیشه‌وری را صرفاً «عامل شوروی» خواند، بدون آنکه شرایط اشغال ایران، ضعف حکومت مرکزی، سابقه سیاسی و فکری پیشه‌وری، مطالبات اجتماعی آذربایجان و در نهایت معامله شوروی و تهران را در نظر گرفت. به همان اندازه نیز نمی‌توان هر نوع رابطه امروز نیروهای اپوزیسیون با آمریکا، اسرائیل یا دیگر دولت‌ها را صرفاً با عنوان «حمایت سیاسی» توضیح داد، اگر شواهدی از سطوح بالاتر همکاری وجود داشته باشد.

اگر قرار است واژه‌هایی مانند «عامل خارجی»، «وابسته» و «نیروی نیابتی» در ادبیات سیاسی به کار گرفته شوند، باید بر اساس یک معیار روشن، یکسان و قابل سنجش باشند. در غیر این صورت، این واژه‌ها از مفاهیم تحلیلی به ابزارهای تبلیغاتی تبدیل می‌شوند؛ ابزاری برای مشروعیت‌زدایی از یک رقیب سیاسی و مشروعیت‌بخشی به رابطه همان گوینده با قدرت‌های خارجی.

تاریخ حکومت ملی آذربایجان را نمی‌توان با یک برچسب فهمید. همان‌طور که روابط امروز اپوزیسیون ایران را نیز نمی‌توان با یک برچسب توضیح داد. باید پرسید چه کسی، در چه شرایطی، با چه دولتی، برای چه هدفی، با چه سطحی از حمایت و با چه میزان وابستگی همکاری کرده است. تفاوت میان یک کنفرانس سیاسی در باکو و یک پایگاه نظامی در اقلیم کردستان، تفاوت میان یک دیدار سیاسی و همکاری امنیتی، و تفاوت میان حمایت رسانه‌ای و تسلیح یک نیروی مسلح، تفاوت‌هایی واقعی و اساسی‌اند که نمی‌توان آنها را با یک واژه واحد از میان برد.

و شاید مهم‌ترین نتیجه‌ای که از این مقایسه می‌توان گرفت همین باشد: مسئله در تاریخ و سیاست، صرفاً «ارتباط با خارجی» نیست؛ مسئله، نوع رابطه با خارجی و میزان استقلال سیاسی در آن رابطه است. اگر این معیار را بپذیریم، هم می‌توان از حکومت ملی آذربایجان و پیشه‌وری نقدهای جدی و مستند داشت، و هم می‌توان روابط امروز نیروهای مختلف اپوزیسیون با قدرت‌های خارجی را بدون استاندارد دوگانه بررسی کرد. تنها در چنین صورتی است که نقد تاریخی از سطح برچسب سیاسی فراتر می‌رود و به تحلیل واقعی تبدیل می‌شود.

——————

پاورقی‌ها و منابع

[۱] Bruce R. Kuniholm, “Azarbaijan v. History from 1941 to 1947,” Encyclopaedia Iranica, Vol. III, Fasc. 3, pp. 231–234. این منبع درباره گرسنگی و ناامنی در آذربایجان، نارضایتی از تمرکزگرایی و ضعف حکومت مرکزی، پایگاه اجتماعی جنبش، حمایت شوروی و تحولات حکومت ملی بحث می‌کند. (Iranica Online)

[۲] U.S. Department of State, Foreign Relations of the United States, Diplomatic Papers, 1941, The Near East and Africa, Volume III, Document 446، درباره استقرار نیروهای شوروی و بریتانیا در ایران.

[۳] Nassereddin Parvin, “ĀŽĪR,” Encyclopaedia Iranica. این مدخل سابقه سیاسی و مطبوعاتی پیشه‌وری، فعالیت او در حزب عدالت، حزب کمونیست ایران، روزنامه حقیقت و روزنامه آژیر را بررسی می‌کند. (Iranica Online)

[۴] U.S. Department of State, Foreign Relations of the United States, Diplomatic Papers, 1946, The Near East and Africa, Volume VII, Document 301، درباره مذاکرات قوام با شوروی و توافق اصولی درباره خروج نیروهای شوروی، نفت شمال و مسئله آذربایجان
 

[۵] U.S. Department of State, Foreign Relations of the United States, Diplomatic Papers, 1946, The Near East and Africa, Volume VII, اسناد مربوط به خروج نیروهای شوروی از ایران و تحولات پس از آن.

[۶] Bruce R. Kuniholm, “Azarbaijan v. History from 1941 to 1947,” Encyclopaedia Iranica؛ همچنین William Eagleton Jr., The Kurdish Republic of 1946, Oxford University Press, 1963، درباره جمهوری مهاباد و روابط آن با حکومت آذربایجان. (Iranica Online)

[۷] U.S. Department of State, Foreign Relations of the United States, Diplomatic Papers, 1946, The Near East and Africa, Volume VII, Document 371، درباره توافق میان دولت ایران و نمایندگان آذربایجان در ژوئن ۱۹۴۶.

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران