گفتمان بدون پیوند اجتماعی با جامعه - ح.قره‌داغی، عضو‌کمیته سیاسی حزب دموکرات آذربایجان، تبریز

ح.قره داغی


سیاست آرزوها و جامعه غایب؛ نقد ایده‌آلیسم گفتمانی
و بحران رئالیسم در حرکت ملی آذربایجان
ح.قره‌داغی، عضو‌کمیته سیاسی حزب دموکرات آذربایجان، تبریز

۱. مقدمه: بحران رئالیسم در سیاست هویتی و شکل‌گیری سیاست انتزاعی
در تحلیل هر جنبش اجتماعی، نخستین پرسش نه درستی یا نادرستی اهداف آن، بلکه نسبت آن با «امر واقع» است. سیاست، در معنای کلاسیک خود، همواره با نوعی رئالیسم گره خورده است؛ رئالیسمی که نه به معنای تسلیم‌پذیری، بلکه به معنای درک دقیق از نیروهای اجتماعی، ظرفیت‌های تاریخی، ساختار قدرت و محدودیت‌های کنش جمعی است. در این چارچوب، هرگاه یک گفتمان سیاسی از «توصیف واقعیت» فاصله بگیرد و به سمت «تولید واقعیت آرزویی» حرکت کند، با بحران رئالیسم مواجه می‌شود.

در بخشی از گفتمان‌های معاصر مرتبط با حرکت‌های ملی‌گرا در آذربایجان، می‌توان نشانه‌هایی از این بحران را مشاهده کرد: گذار از سیاست اجتماعی به سیاست نمادین، از تحلیل طبقاتی به هویت‌سازی یکپارچه، و از کنش سازمان‌یافته به بازنمایی‌های ایدئولوژیک. این گذار، به تدریج نوعی «سیاست انتزاعی» تولید می‌کند؛ سیاستی که بیش از آنکه در بطن جامعه ریشه داشته باشد، در سطح زبان، رسانه و بازنمایی‌های دیجیتال بازتولید می‌شود.
مسئله اصلی در اینجا نه وجود آرمان استقلال یا خودگردانی، بلکه نحوه صورت‌بندی آن در نسبت با واقعیت اجتماعی است. هرگاه یک گفتمان سیاسی،


جامعه را به‌مثابه یک کلیت همگن تصور کند و تفاوت‌های طبقاتی، جنسیتی، نسلی و اقتصادی را در آن حل کند، ناگزیر به سمت ایده‌آلیسم سیاسی سوق پیدا می‌کند. این ایده‌آلیسم، به‌تدریج امکان درک پیچیدگی‌های جامعه را کاهش داده و شکاف میان «گفتمان» و «زیست روزمره» را افزایش می‌دهد.

در این میان، یک مسئله کلیدی رخ می‌دهد: تعلیق واقعیت اجتماعی. یعنی جامعه نه آن‌گونه که هست، بلکه آن‌گونه که باید باشد یا تصور می‌شود که هست، در گفتمان بازنمایی می‌شود. این تعلیق، بنیان معرفت سیاسی را دچار اختلال می‌کند و سیاست را از سطح تحلیل به سطح آرزو منتقل می‌سازد.

۲. هستی‌شناسی گفتمان استقلال‌خواهی: از جامعه انضمامی تا ملت انتزاعی
برای فهم مسئله، باید ابتدا به سطح هستی‌شناختی گفتمان وارد شد؛ یعنی پرسش از اینکه «امر سیاسی» در این چارچوب چگونه موجودیت می‌یابد. در بسیاری از گفتمان‌های ملی‌گرایانه، «ملت» به‌عنوان یک سوژه پیشینی و از پیش‌مفروض در نظر گرفته می‌شود؛ گویی ملت پیش از جامعه وجود دارد، نه به‌مثابه برساختی تاریخی و اجتماعی، بلکه به‌عنوان یک ذات ثابت و یکپارچه.

این رویکرد، نوعی جابه‌جایی هستی‌شناختی ایجاد می‌کند: جامعه انضمامی، با تمام تضادها و شکاف‌هایش، جای خود را به یک «ملت انتزاعی» می‌دهد که در آن اختلافات یا نادیده گرفته می‌شوند یا به حاشیه رانده می‌شوند. در این وضعیت، سوژه سیاسی نه بر اساس موقعیت اجتماعی، بلکه بر اساس تعلق هویتی تعریف می‌شود.

از منظر نظری، می‌توان این وضعیت را با نقدهایی که آنتونیو گرامشی نسبت به مفهوم «ملت-قوم» ارائه می‌دهد، مقایسه کرد؛ جایی که او تأکید می‌کند هر پروژه هژمونیک، باید بتواند از دل تضادهای واقعی جامعه عبور کند، نه اینکه آن‌ها را حذف کند. در غیر این صورت، با نوعی «هژمونی ناقص» مواجه می‌شویم که فقط در سطح فرهنگی یا رسانه‌ای تثبیت می‌شود، اما در سطح اجتماعی پایدار نمی‌ماند.

در این چارچوب، گفتمان استقلال‌خواهی زمانی دچار ایده‌آلیسم هستی‌شناختی می‌شود که فرض می‌کند «وحدت سیاسی» می‌تواند پیش از «وحدت اجتماعی» شکل بگیرد. در حالی که در واقعیت، هر شکل پایداری از سیاست، نیازمند نوعی تراکم اجتماعی، همگرایی نهادی و شبکه‌های واقعی از منافع مشترک است.

تعلیق واقعیت اجتماعی در این سطح به این معناست که:
-طبقات اجتماعی به حاشیه رانده می‌شوند
-تفاوت‌های اقتصادی به مسئله‌ای ثانویه تبدیل می‌شوند
-و جامعه به یک بدن واحد بدون تضاد تصویر می‌شود

اما جامعه واقعی همواره متکثر، متعارض و نابرابر است. هر گفتمانی که این نابرابری را در سطح تحلیل نادیده بگیرد، در سطح پراتیک نیز با شکست در بسیج اجتماعی مواجه خواهد شد.

از این منظر، «ملت انتزاعی» نه یک خطای ساده نظری، بلکه یک مکانیزم تولید ناتوانی سیاسی است؛ زیرا امکان ارتباط با نیروهای واقعی اجتماعی را کاهش می‌دهد و سیاست را به سطح نماد و شعار تقلیل می‌دهد.


۳. معرفت‌شناسی حرکت ملی: تولید حقیقت سیاسی یا بازتولید ایدئولوژی؟
اگر در سطح هستی‌شناسی، مسئله بر سر «چیستی جامعه» است، در سطح معرفت‌شناسی پرسش این است که «چگونه درباره جامعه شناخت تولید می‌شود؟». در اینجا می‌توان گفت که یکی از چالش‌های اصلی، غلبه نوعی معرفت ایدئولوژیک بر معرفت تحلیلی است.

معرفت ایدئولوژیک، برخلاف معرفت انتقادی، تمایل دارد داده‌های اجتماعی را نه در چارچوب پیچیدگی و تضاد، بلکه در قالب یک روایت یکدست تفسیر کند. در این وضعیت، واقعیت اجتماعی به مجموعه‌ای از نشانه‌ها تقلیل می‌یابد که باید در خدمت یک کلان‌روایت قرار گیرند.

در چنین ساختاری، سه ویژگی قابل تشخیص است:


۳.۱. یکسان‌سازی تجربه‌های اجتماعی
تجربه‌های متفاوت طبقاتی، نسلی و جنسیتی، در یک روایت کلی از «رنج ملی» یا «هویت سرکوب‌شده» ادغام می‌شوند. این ادغام، اگرچه در سطح بسیج اولیه مؤثر است، اما در بلندمدت مانع شکل‌گیری تحلیل دقیق از ساختارهای قدرت و نابرابری می‌شود.


۳.۲. جایگزینی تحلیل با بازنمایی
به جای تحلیل ساختارهای اقتصادی، نهادی و حقوقی، تمرکز بر بازنمایی‌های رسانه‌ای و نمادین قرار می‌گیرد. در نتیجه، سیاست از سطح «تغییر ساختار» به سطح «تغییر تصویر» منتقل می‌شود.


۳.۳. تولید حقیقت بسته در معرفت‌شناسی انتقادی، حقیقت همواره باز و قابل بازنگری است؛ اما در معرفت ایدئولوژیک، حقیقت به یک نظام بسته تبدیل می‌شود که امکان نقد درونی را کاهش می‌دهد.

این وضعیت، در سطح پراتیک پیامدهای مهمی دارد. نخست آنکه رابطه میان گفتمان و جامعه دچار گسست می‌شود. دوم آنکه نیروهای اجتماعی متنوع (کارگران، معلمان، زنان، جوانان، طبقه متوسط شهری) در این چارچوب به‌درستی بازنمایی نمی‌شوند. سوم آنکه امکان ائتلاف‌های سیاسی واقعی کاهش می‌یابد، زیرا سیاست به جای میانجی‌گری منافع، به بازتولید هویت‌های از پیش تعریف‌شده تبدیل می‌شود.

در نتیجه، معرفت‌شناسی گفتمان استقلال‌خواهی، در صورتی که نتواند از سطح ایدئولوژی به سطح تحلیل اجتماعی گذار کند، ناگزیر به بازتولید شکاف میان «گفتمان سیاسی» و «جامعه زیسته» خواهد انجامید.

در سه فصل نخست می‌توان یک خط تحلیلی مشترک را مشاهده کرد:
حرکت از جامعه انضمامی به ملت انتزاعی، از تحلیل اجتماعی به بازنمایی ایدئولوژیک، و از رئالیسم سیاسی به ایده‌آلیسم گفتمانی.
این سه جابه‌جایی، اگر اصلاح نشوند، در سطح پراتیک به یک نتیجه مشخص منتهی می‌شوند: گسست تدریجی میان گفتمان سیاسی و بدنه اجتماعی.
در بخش های بعدی مقاله این گسست با تمرکز بر طبقات اجتماعی، پراتیک سیاسی و امکان‌های بازسازی رئالیسم اجتماعی بررسی خواهد شد.

۴. از ایده‌آلیسم سیاسی تا گسست اجتماعی: فروپاشی پیوندهای طبقاتی و اجتماعی

اگر در بخش نخست، مسئله در سطح هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی صورت‌بندی شد، در این بخش باید به سطح پراتیک سیاسی بازگردیم؛ یعنی به این پرسش که این نوع صورت‌بندی نظری چه پیامدهایی در میدان واقعی جامعه ایجاد می‌کند.

ایده‌آلیسم سیاسی، هنگامی که از سطح نظری عبور کرده و به سطح سازمان‌دهی و کنش جمعی وارد می‌شود، خود را در قالب نوعی «گسست اجتماعی» نشان می‌دهد. این گسست نه صرفاً یک فاصله ارتباطی، بلکه شکاف میان دو منطق متفاوت است: منطق گفتمانیِ هویت‌محور و منطق زیست اجتماعیِ مبتنی بر نیاز، طبقه، و تجربه روزمره.

در واقع، جامعه آذربایجان—همچون هر جامعه پیچیده دیگر—ساختاری چندلایه دارد: طبقه کارگر شهری و صنعتی، خرده‌بورژوازی سنتی و مدرن، طبقه متوسط آموزشی و اداری، روستاها با اقتصاد نیمه‌کشاورزی، زنان با تجربه‌های متفاوت از تبعیض جنسیتی، و نسل جوانی که در فضای جهانی‌شده اینترنتی زیست می‌کند. هرگونه سیاست‌ورزی که این تنوع را به یک هویت واحد تقلیل دهد، ناگزیر دچار بحران نمایندگی می‌شود.

در اینجا، ایده‌آلیسم سیاسی در عمل به این معناست که:
-جامعه به یک «بدنه واحد» تقلیل می‌یابد
-تضادهای طبقاتی نادیده گرفته می‌شوند
-تفاوت‌های سبک زندگی و منافع اقتصادی حذف می‌شوند
-و سیاست به سطح شعارهای کلی هویتی منتقل می‌شود
نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی «گسست دوگانه» است:
۱. گسست میان گفتمان و جامعه واقعی
۲. گسست میان کنشگران سیاسی و گروه‌های اجتماعی مختلف
در چنین شرایطی، حرکت سیاسی به جای تبدیل شدن به یک نیروی هژمونیک، به یک «جزیره گفتمانی» تبدیل می‌شود؛ جزیره‌ای که در فضای رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی فعال است، اما پیوند ارگانیک خود را با جامعه از دست می‌دهد.
از منظر نظری، این وضعیت را می‌توان با مفهوم «بحران نمایندگی» در نظریه سیاسی مدرن توضیح داد. وقتی گفتمان سیاسی نتواند منافع متکثر اجتماعی را در قالب یک پروژه مشترک ترجمه کند، نمایندگی به جای آنکه پل ارتباطی باشد، به مانع ارتباط تبدیل می‌شود.

۴.۱. طبقه کارگر و اقتصاد زیسته: غیبت امر مادی در گفتمان هویتی
یکی از نخستین حوزه‌های گسست، رابطه با طبقه کارگر و فرودستان اقتصادی است. در بسیاری از گفتمان‌های هویتی، مسئله اقتصاد به حاشیه رانده می‌شود یا به صورت کلی و انتزاعی مطرح می‌گردد. در حالی که برای طبقات کارگر، مسئله اصلی نه هویت، بلکه دستمزد، امنیت شغلی، بیمه، و شرایط زیست روزمره است.

وقتی سیاست از این سطح مادی فاصله بگیرد، رابطه‌ای یک‌سویه شکل می‌گیرد: گفتمان از مردم «سخن می‌گوید»، اما با مردم «زندگی نمی‌کند». این فاصله، به تدریج به بی‌اعتمادی ساختاری منجر می‌شود.

۴.۲. طبقه متوسط: شکاف میان مدرنیته فرهنگی و
فقدان پروژه اقتصادی

طبقه متوسط شهری شامل معلمان، کارمندان، دانشجویان و متخصصان ، معمولاً حاملان اصلی پروژه‌های مدرن سیاسی هستند. اما این طبقه نیز در صورتی که با یک پروژه سیاسی صرفاً هویتی مواجه شود، دچار دوگانگی می‌شود.
از یک سو، به دلیل حساسیت‌های فرهنگی ممکن است به گفتمان‌های هویتی جذب شود؛ اما از سوی دیگر، به دلیل نیاز به ثبات اقتصادی و نهادی، به سمت گفتمان‌های رئالیستی‌تر گرایش پیدا می‌کند.

در نتیجه، اگر یک حرکت سیاسی نتواند برای طبقه متوسط «افق نهادی» ارائه دهد—یعنی تصویر روشنی از آموزش، اقتصاد، مدیریت شهری، حقوق شهروندی و توسعه—این طبقه به تدریج از گفتمان فاصله می‌گیرد.

۴.۳. زنان و مسئله غیبت سوژه جنسیتی در سیاست هویتی
یکی از نقاط بحرانی دیگر، مسئله زنان است. در بسیاری از گفتمان‌های هویتی، زنان یا به‌عنوان نمادهای فرهنگی بازنمایی می‌شوند یا به‌عنوان بخشی از کلیت ملت نادیده گرفته می‌شوند.

اما در واقعیت اجتماعی، زنان نه یک «نماد»، بلکه یک سوژه سیاسی مستقل هستند که با ساختارهای خاص تبعیض، کار خانگی، بازار کار نابرابر و خشونت ساختاری مواجه‌اند.

اگر یک گفتمان سیاسی نتواند این تجربه‌های خاص را به رسمیت بشناسد، در عمل نیمی از جامعه را از خود جدا می‌کند. این جدایی، نه صرفاً اخلاقی، بلکه سیاسی است؛ زیرا ظرفیت بسیج اجتماعی را به شدت کاهش می‌دهد.

۴.۴. نسل جوان: دیجیتالی شدن سیاست و بحران عمق اجتماعی
نسل جوان در فضای جهانی‌شده، با الگوهای پیچیده‌تری از هویت مواجه است. برای این نسل، سیاست دیگر صرفاً در قالب ملت یا قوم تعریف نمی‌شود، بلکه در شبکه‌ای از تجربه‌های جهانی، فرهنگی و دیجیتال شکل می‌گیرد.

اگر گفتمان سیاسی نتواند این پیچیدگی را درک کند و همچنان در سطح روایت‌های ساده هویتی باقی بماند، با نوعی «واگرایی نسلی» مواجه می‌شود.
این واگرایی در عمل به این معناست که جوانان ممکن است در سطح نمادین با گفتمان همدلی داشته باشند، اما در سطح عملی از آن فاصله بگیرند.

۵. نقد فلسفی: رئالیسم سیاسی، هژمونی اجتماعی و ضرورت بازگشت به امر انضمامی
برای فهم وضعیت موجود، باید از سطح توصیف به سطح نقد فلسفی گذار کرد. پرسش اصلی این است: چه نوع سیاستی می‌تواند همزمان هم آرمان‌خواه و هم واقع‌گرا باشد؟
در سنت نظری اندیشه سیاسی، مفهوم «رئالیسم سیاسی» به معنای پذیرش محدودیت‌های واقعیت اجتماعی و تلاش برای تغییر تدریجی آن از درون ساختارهاست. این مفهوم در برابر ایده‌آلیسمی قرار می‌گیرد که واقعیت را تنها به‌عنوان مانعی برای تحقق آرمان می‌بیند.

از منظر آنتونیو گرامشی، هر پروژه سیاسی موفق باید بتواند به «هژمونی» تبدیل شود؛ یعنی نه صرفاً از طریق اجبار یا شعار، بلکه از طریق ایجاد رضایت اجتماعی در میان گروه‌های مختلف. این امر تنها زمانی ممکن است که گفتمان سیاسی بتواند منافع متکثر را در یک چارچوب مشترک ترجمه کند.
در این چارچوب، بازگشت به امر انضمامی به معنای بازگشت به:
-طبقات اجتماعی
-اقتصاد زیسته
-نهادهای واقعی
-و تجربه‌های روزمره مردم
است. بدون این بازگشت، سیاست در سطح نماد باقی می‌ماند و نمی‌تواند به قدرت اجتماعی تبدیل شود.

۵.۱. سیاست به‌مثابه ترجمه منافع، نه تولید هویت
یکی از مهم‌ترین بازسازی‌های نظری، عبور از سیاست هویتی به سیاست ترجمه منافع است. در این رویکرد، سیاست نه تولید یک هویت یکپارچه، بلکه ترجمه تضادها و منافع متکثر به زبان مشترک است.
این امر مستلزم پذیرش این واقعیت است که جامعه هرگز یکدست نیست و هیچ پروژه سیاسی نمی‌تواند بدون مدیریت این تکثر پایدار بماند.

۵.۲. ضرورت بازسازی پیوندهای اجتماعی
هر پروژه سیاسی برای بقا نیازمند پیوند ارگانیک با جامعه است. این پیوند از طریق رسانه یا شعار ساخته نمی‌شود، بلکه از طریق حضور در زندگی واقعی مردم شکل می‌گیرد: کار، آموزش، اقتصاد، حقوق و نهادها.

۶. از سیاست آرزوها به سیاست امکان‌ها
در جمع‌بندی این بحث می‌توان گفت که مسئله اصلی نه در آرمان استقلال یا خودگردانی، بلکه در نحوه صورت‌بندی آن در نسبت با واقعیت اجتماعی است.
اگر سیاست به سطح آرزوها تقلیل یابد، به تدریج پیوند خود را با جامعه از دست می‌دهد. اما اگر بتواند به سطح امکان‌ها، محدودیت‌ها و نیروهای واقعی اجتماعی بازگردد، آنگاه می‌تواند به یک نیروی هژمونیک تبدیل شود.
بصورت نهایی:
-ایده‌آلیسم سیاسی بدون رئالیسم اجتماعی به گسست منجر می‌شود
-گسست اجتماعی به کاهش ظرفیت بسیج می‌انجامد
-و کاهش ظرفیت بسیج، پروژه سیاسی را به حاشیه می‌راند
در مقابل، بازگشت به امر انضمامی، پذیرش تضادهای اجتماعی و تبدیل سیاست به «ترجمه پیچیدگی جامعه»، شرط لازم هر پروژه پایدار سیاسی است.

۷. افق بدیل: از ایده‌آلیسم گفتمانی به رئالیسم اجتماعی
نقدی که تا اینجا صورت گرفت، اگر در سطح تحلیل باقی بماند، به نوعی بن‌بست نظری می‌رسد؛ زیرا صرفاً نشان می‌دهد چه چیزهایی کار نمی‌کند، اما نمی‌گوید چه چیزی می‌تواند کار کند. بنابراین لازم است از دل همین نقد، یک جابه‌جایی پارادایمی پیشنهاد شود: عبور از سیاست هویتیِ انتزاعی به سیاست اجتماعیِ انضمامی.

رئالیسم اجتماعی به معنای نفی آرمان نیست، بلکه به معنای «زمینه‌مند کردن آرمان در ساختارهای واقعی جامعه» است. هیچ پروژه سیاسی بدون این زمینه‌مندی نمی‌تواند پایدار بماند، حتی اگر در کوتاه‌مدت از طریق هیجان یا رسانه قدرت نمادین کسب کند.
در اینجا باید یک تمایز کلیدی را روشن کرد:
میان «سیاست به‌مثابه تولید معنا» و «سیاست به‌مثابه تولید قدرت اجتماعی».
در حالت نخست، گفتمان بر نمادها، روایت‌ها و هویت‌ها تمرکز دارد.
در حالت دوم، گفتمان باید بتواند به شبکه‌ای از نهادها، روابط، و منافع تبدیل شود.

۷.۱. بازگشت به جامعه به‌مثابه ساختار متکثر
اولین گام در بازسازی رئالیسم سیاسی، پذیرش «تکثر ساختاری جامعه» است. جامعه نه یک کل یکپارچه، بلکه شبکه‌ای از نیروهای متعارض است: طبقه، جنسیت، نسل، زبان، اقتصاد و سبک زندگی.
پذیرش این تکثر به معنای ضعف نیست، بلکه شرط امکان سیاست است. زیرا تنها در جامعه متکثر است که امکان ائتلاف، چانه‌زنی و هژمونی وجود دارد.
در این چارچوب، سیاست باید از «وحدت پیشینی» به سمت «وحدت پسینی» حرکت کند؛ یعنی وحدتی که نه فرض می‌شود، بلکه ساخته می‌شود.

۷.۲. بازسازی مفهوم هژمونی: از شعار به سازمان
در نظریه گرامشی، هژمونی صرفاً سلطه نیست، بلکه توانایی ساختن رضایت اجتماعی است. اما رضایت اجتماعی تنها از طریق زبان و رسانه شکل نمی‌گیرد، بلکه نیازمند سازمان‌یابی مادی است.
هر پروژه سیاسی که نتواند در سطح سازمان‌های اجتماعی، اتحادیه‌ها، انجمن‌ها، نهادهای مدنی و شبکه‌های اقتصادی ریشه پیدا کند، در سطح نمادین باقی می‌ماند.
بنابراین، گذار از ایده‌آلیسم به رئالیسم یعنی:
-از رسانه به نهاد
-از شعار به سازمان
-از روایت به رابطه اجتماعی

۷.۳. سیاست به‌مثابه ترجمه تضادها، نه حذف آن‌ها
یکی از خطاهای بنیادین گفتمان‌های ایده‌آلیستی، تلاش برای حذف تضادهاست. اما در واقعیت، تضاد موتور سیاست است، نه مانع آن.
سیاست رئالیستی، تضاد را حذف نمی‌کند، بلکه آن را «قابل مذاکره» می‌کند. یعنی تضادها به جای انفجار، در قالب نهادهای میانجی حل‌وفصل می‌شوند.
در اینجا، نقش سیاستمدار یا کنشگر سیاسی نه «تولید وحدت خیالی»، بلکه «ترجمه تضاد به زبان مشترک» است.

۷.۴. بازتعریف سوژه سیاسی: از ملت انتزاعی به شهروند اجتماعی
یکی از بنیادی‌ترین تغییرات لازم، بازتعریف سوژه سیاسی است. در گفتمان ایده‌آلیستی، سوژه معمولاً «ملت» یا «قوم» به‌صورت یک کل واحد است.
اما در رئالیسم اجتماعی، سوژه اصلی «شهروند اجتماعی» است؛ یعنی فردی که در شبکه‌ای از روابط اقتصادی، حقوقی و فرهنگی زندگی می‌کند.
این تغییر به ظاهر ساده، پیامدهای عمیقی دارد:
-سیاست از سطح هویت به سطح حقوق منتقل می‌شود
-مشارکت از سطح احساس به سطح نهاد تبدیل می‌شود
-و کنش سیاسی از نماد به ساختار تغییر می‌یابد.

۷.۵. پراتیک جدید: از بسیج هیجانی به سازمان‌دهی پایدار
یکی از نشانه‌های ایده‌آلیسم سیاسی، اتکای بیش از حد به بسیج‌های هیجانی، موجی و کوتاه‌مدت است. این نوع بسیج اگرچه می‌تواند انرژی اولیه ایجاد کند، اما به دلیل فقدان ساختار، پایدار نمی‌ماند.
در مقابل، رئالیسم سیاسی نیازمند نوعی پراتیک آرام، تدریجی و نهادی است. این پراتیک شامل:
-آموزش سیاسی
-کار فرهنگی بلندمدت
-ایجاد نهادهای مدنی مستقل
-شبکه‌سازی اجتماعی
-و پیوند با مطالبات واقعی مردم
است.

۷.۶. بازسازی رابطه با طبقات اجتماعی
هیچ پروژه سیاسی بدون بازسازی رابطه با طبقات اجتماعی نمی‌تواند موفق شود. این بازسازی نه به معنای شعار دادن درباره طبقات، بلکه به معنای درک واقعی زندگی آن‌هاست.
-طبقه کارگر: مسئله بقا، دستمزد و امنیت
-طبقه متوسط: ثبات نهادی و آینده
-زنان: برابری ساختاری و امنیت اجتماعی
-جوانان: فرصت، تحرک و افق زندگی
هر پروژه سیاسی که این سطح از واقعیت را نبیند، ناگزیر در سطح گفتمان باقی می‌ماند.

۷.۷. از سیاست هویت‌محور به سیاست امکان‌محور
در نهایت، مهم‌ترین جابه‌جایی نظری همین است: عبور از سیاست هویت‌محور به سیاست امکان‌محور.
سیاست امکان‌محور به جای پرسش «ما چه کسی هستیم؟» می‌پرسد:
-چه چیزی ممکن است؟
-چه ائتلاف‌هایی قابل ساخت است؟
-چه تغییراتی در چه سطحی قابل تحقق است؟
این تغییر پرسش، سیاست را از سطح بسته هویتی به سطح باز اجتماعی منتقل می‌کند.

سخن آخر
اگر کل استدلال در یک جمله فشرده شود، می‌توان گفت:
هرگاه سیاست از واقعیت اجتماعی جدا شود و به سطح ایده‌آلیسم هویتی فروکاست یابد، هم توان هژمونیک خود را از دست می‌دهد و هم از جامعه فاصله می‌گیرد.
اما در مقابل:
بازگشت به رئالیسم اجتماعی، پذیرش تکثر، و سازمان‌دهی تدریجی جامعه، شرط امکان هر پروژه سیاسی پایدار است.

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران