روژهلات یا فانتاسم سرزمین؟- م. امیرخیزی، عضو‌کیمته سیاسی حزب دموکرات آذربایجان- تبریز

م. امیرخیزی

کالبدشکافی ژئوپلیتیک میل به تصرف، الهیات ارضی و منطق پنهان قدرت در تشکیلاتهای مسلح روژهلاتی
 نویسنده : م. امیرخیزی، تحلیلگر سیاسی و عضو‌کیمته سیاسی حزب دموکرات آذربایجان- تبریز

مسئله فقط ادعای ارضی نیست؛ مسئله ساخت رژیم حقیقت و بازآرایی قدرت است
در تحلیل مسئله روژهلات و ادعاهای ارضی بخشی از تشکیلات‌های مسلح کرد نسبت به شهرهای آذربایجان غربی، خطای بزرگی است اگر موضوع صرفاً در سطح خبر، موضع‌گیری رسانه‌ای یا جدل سیاسی روزمره فهم شود. آنچه در ظاهر دیده می‌شود، فقط سطح پدیداری مسئله است. در عمق، ما با فرایندی مواجهیم که می‌کوشد از طریق تولید روایت، بازنویسی تاریخ، بازآرایی حافظه جمعی و خلق جغرافیای نمادین تازه، نظم قدرت را در منطقه دگرگون کند.
به بیان دیگر، مسئله بر سر آن نیست که چه کسی امروز درباره اورمیه چه گفت یا چه نقشه‌ای منتشر کرد. مسئله آن است که چه نیروهایی در حال ساختن نوعی «رژیم حقیقت» هستند؛ رژیمی که در آن برخی گزاره‌ها بدیهی جلوه داده می‌شوند، برخی حافظه‌ها برجسته می‌شوند و برخی دیگر عمداً حذف می‌گردند. این همان نسبتی است که در جامعه‌شناسی قدرت میان دانش و قدرت مطرح می‌شود: قدرت فقط سرکوب نمی‌کند، بلکه واقعیت ادراکی می‌سازد.
زمانی که در برخی ادبیات روژهلاتی، شهرهایی مانند ارومیه، خوی، سلماس و بخش‌هایی از آذربایجان غربی ذیل تخیل «کردستان شرقی» بازتعریف می‌شوند، این صرفاً یک ادعای جغرافیایی نیست. این تلاش برای نرمال‌سازی یک جهان‌بینی است؛ جهان‌بینی‌ای که می‌خواهد ابتدا در سطح زبان و ذهن، سپس در سطح سیاست، مرزها را بازتعریف کند.

جامعه ترک آذربایجان می‌داند که بسیاری از پروژه‌های سلطه‌طلبانه ازمرحله نظامی آغاز نمی‌شوند. آنها از مرحله نمادین شروع می‌شوند. نخست زبان تغییر می‌کند، سپس حافظه، سپس ادراک عمومی، و در نهایت توازن قدرت. اگر جامعه‌ای این مرحله اولیه را نادیده بگیرد، معمولاً زمانی خطر را تشخیص می‌دهد که هزینه مقابله چند برابر شده است.
به همین دلیل، واکنش صرفاً احساسی یا عصبی کافی نیست. نیاز به فهم ساختاری وجود دارد. مسئله صرفاً یک اختلاف قومی نیست، بلکه پروژه‌ای مربوط به بازآرایی میدان قدرت است.

فانتاسم(توهم) ژئوپلیتیک؛ وقتی نقشه جای جامعه را می‌گیرد
یکی از مفاهیم کلیدی برای فهم این پدیده، «فانتاسم(توهم) ژئوپلیتیک» است. فانتاسم ژئوپلیتیک زمانی شکل می‌گیرد که جغرافیا دیگر نه بر اساس واقعیت اجتماعی، بلکه بر اساس میل سیاسی بازنمایی شود. در چنین شرایطی، انسان‌های واقعی با همه پیچیدگی‌های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی‌شان به حاشیه می‌روند و جای خود را به خطوط روی نقشه می‌دهند.
این لحظه، لحظه خطر است.
وقتی نقشه جای جامعه را می‌گیرد، سیاست نیز از حوزه مدنی فاصله می‌گیرد. زیرا انسان دیگر سوژه دارای حق نیست؛ به داده جمعیتی یا مانع ژئوپلیتیک تبدیل می‌شود. در این منطق، پرسش اصلی دیگر این نیست که مردم چگونه می‌خواهند زندگی کنند، بلکه این است که کدام نیرو کدام قلمرو را کنترل می‌کند.
این همان نقطه‌ای است که میل به تصرف فعال می‌شود.
در بخشی از ادبیات روژهلاتی، می‌توان نشانه‌های این فانتاسم را دید.آذربایجان غربی گاه نه به‌عنوان زیست‌جهانی چندملیتی، بلکه به‌مثابه قلمروی بالقوه برای بازآرایی سیاسی دیده می‌شود. این نگاه، در ذات خود، حامل تنش است. زیرا بر مبنای منطق مالکیت سیاسی عمل می‌کند، نه منطق زیست مشترک.

فانتاسم ژئوپلیتیک معمولاً با زبان جذاب عرضه می‌شود. خود را با واژگان آزادی، رهایی و حق تاریخی بیان می‌کند. اما در عمق، یک مسئله بنیادین وجود دارد: این تخیل تا چه حد حق دیگران را به رسمیت می‌شناسد؟
اگر پروژه‌ای برای سرزمینی چندملیتی نقشه بکشد، اما رضایت تمامی ساکنان آن را مبنا قرار ندهد، آن پروژه اگر زبان مترقی داشته باشد در معرض لغزش به سلطه قرار دارد.

الهیات سرزمین و متافیزیک مالکیت
برای فهم عمیق‌تر این میل به تصرف، باید از مفهوم «الهیات سرزمین» استفاده کرد. الهیات سرزمین زمانی شکل می‌گیرد که جغرافیا از یک امر تاریخی و اجتماعی به امر مقدس تبدیل شود. سرزمین دیگر صرفاً محل زندگی نیست؛ حقیقتی مقدس است که باید حفظ، تصرف یا بازپس گرفته شود.
مشکل از همین لحظه آغاز می‌شود.
وقتی سرزمین مقدس شود، گفت‌وگو دشوار می‌شود. چون مسئله دیگر بر سر حقوق، قرارداد اجتماعی یا همزیستی نیست؛ بر سر ایمان سیاسی است. مخالف دیگر فقط رقیب سیاسی نیست؛ غاصب یا دشمن تلقی می‌شود.
این ساختار ذهنی را می‌توان در بسیاری از ناسیونالیسم‌های تهاجمی مشاهده کرد؛ چه در مرکز و چه در پیرامون. مسئله، موقعیت جغرافیایی قدرت نیست؛ مسئله فرم ذهنی قدرت است.
در بخشی از تخیل روژهلاتی، نشانه‌هایی از چنین الهیات سرزمینی قابل مشاهده است. این تخیل، علی‌رغم ادبیات دموکراتیک، در سطحی عمیق‌تر همچنان به منطق مالکیت انحصاری نزدیک می‌شود. یعنی سرزمین نه به‌عنوان فضایی برای زیست، بلکه به‌عنوان قلمرو حق طبیعی یک گروه فهم می‌شود.
اینجا باید به نکته مهمی اشاره کرد: قربانی بودن در تاریخ، مصونیت اخلاقی نمی‌آورد. اینکه گروهی در گذشته تحت تبعیض بوده، به‌خودی‌خود تضمین نمی‌کند که پروژه سیاسی کنونی آن عادلانه است. تاریخ بارها نشان داده قربانیان دیروز می‌توانند حامل منطق سلطه فردا شوند.
این همان جایی است که نقد ضروری می‌شود.

مبارزه مدنی یا نقاب امر نظامی؟
یکی از بنیادی‌ترین تناقض‌های بخشی از تشکیلاتهای روژهلاتی، شکاف میان گفتار و ساختار است. در سطح گفتار، از دموکراسی، حقوق بشر، جامعه مدنی و پلورالیسم سخن گفته می‌شود. اما در سطح ساختار، ما با سازمان‌هایی روبه‌رو هستیم که منطق درونی‌شان نظامی است.
این نکته بسیار مهم است: اسلحه فقط ابزار نیست. اسلحه ساختار ادراک تولید می‌کند.
سازمانهایی که سال‌ها در چارچوب فرماندهی نظامی، انضباط چریکی، سلسله‌مراتب امنیتی و فرهنگ اردوگاهی زیسته، جهان را از زاویه تهدید، کنترل و موازنه قوا می‌فهمد. حتی اگر چنین سازمانی از زبان مدنی استفاده کند، لزوماً ذهنیت آن مدنی نشده است.
اینجاست که مفهوم «نظامی‌سازی حوزه عمومی» اهمیت پیدا می‌کند. حوزه عمومی زمانی نظامی می‌شود که زبان گفت‌وگو زیر سایه زبان تهدید قرار گیرد. حتی اگر شلیک مستقیمی رخ ندهد، حضور قدرت سخت ساختار رابطه را تغییر می‌دهد.
به همین دلیل، جامعه ترک آذربایجان باید میان زبان و ساختار تمایز بگذارد. صرف شنیدن واژگان زیبا نباید موجب ساده‌لوحی سیاسی شود. باید پرسید: قدرت واقعی کجاست؟ تصمیم نهایی چگونه گرفته می‌شود؟ آیا امر نظامی تابع امر مدنی است یا بالعکس؟
اگر پاسخ روشن نباشد، احتمال زیادی وجود دارد که امر مدنی صرفاً نقاب مشروعیت‌بخش قدرت سخت باشد.

ضرورت افشاگری، هوشیاری و حافظه مقاومت آذربایجان
در برابر چنین روندی، جامعه ترک آذربایجان نیازمند دو چیز است: آگاهی تحلیلی و اراده جمعی.
افشاگری در اینجا به معنای تحریک نفرت قومی نیست. افشاگری یعنی آشکار کردن سازوکار سلطه. یعنی نشان دادن اینکه چگونه برخی پروژه‌های سیاسی، زیر زبان آزادی، میل به تصرف را پنهان می‌کنند. افشاگری یعنی کنار زدن نقاب از چهره قدرت.
اما افشاگری زمانی مؤثر است که بر حافظه تاریخی تکیه کند.
آذربایجان جامعه‌ای بی‌حافظه نیست. ترک‌های آذربایجان در طول تاریخ بارها تجربه مقاومت، سازمان‌یابی و دفاع از موجودیت جمعی را زیسته‌اند. از انقلاب‌های معاصر تا مقاومت‌های مدنی معاصر، این جامعه نشان داده که در برابر پروژه‌های سلطه‌گر چه از مرکز و چه از پیرامون منفعل باقی نمی‌ماند.
این حافظه مقاومت صرفاً گذشته نیست؛ سرمایه سیاسی اکنون است.
وجود این حافظه سبب می‌شود جامعه ترک نسبت به تهدیدهای نمادین حساس باشد. تهدید همیشه با لشکرکشی آغاز نمی‌شود. گاه با روایت آغاز می‌شود. گاه با نقشه. گاه با واژه. جامعه‌ای که حافظه مقاومت دارد، این نشانه‌ها را زودتر می‌بیند.
در کنار حافظه، اراده جمعی نیز اهمیت حیاتی دارد. اراده جمعی صرفاً احساس مشترک نیست؛ توان تبدیل آگاهی به کنش سازمان‌یافته است. اگر این اراده از سطح واکنش احساسی فراتر رود و به سازمان، رسانه، تحلیل و کنش عقلانی تبدیل شود، هر پروژه توسعه‌طلبانه هزینه سنگینی خواهد پرداخت.
از همین رو، مسئولیت مردم ترک و تشکیلات سیاسی ترک دوچندان است. آنان باید نه‌تنها به تهدید پاسخ دهند، بلکه دستگاه دانایی مستقل خود را تقویت کنند؛ رسانه بسازند، تحلیل تولید کنند، روایت تاریخی خود را بازسازی کنند و اجازه ندهند دیگران آذربایجان را برایشان تعریف کنند.
جامعه‌ای که خود را روایت نکند، توسط دیگران روایت خواهد شد.
روژهلات یا فانتاسم سرزمین؟

حافظه مقاومت ترک‌های آذربایجان؛ سرمایه تاریخی در برابر توسعه‌طلبی هر تحلیلی از وضعیت کنونی آذربایجان غربی اگر فاقد درک تاریخی از حافظه جمعی ترک‌های آذربایجان باشد، تحلیلی ناقص خواهد بود. مسئله فقط این نیست که امروز چه نیرویی چه ادعایی مطرح می‌کند؛ مسئله این است که این ادعا با چه جامعه‌ای روبه‌روست. جامعه ترک آذربایجان نه جامعه‌ای فاقد خودآگاهی تاریخی است و نه جمعیتی بی‌دفاع در برابر مهندسی گفتمانی. این جامعه در حافظه تاریخی خود انباشت بزرگی از مقاومت، سازمان‌یابی، واکنش جمعی و حساسیت سیاسی نسبت به سلطه را حمل می‌کند.
مفهوم «حافظه مقاومت» در جامعه‌شناسی سیاسی صرفاً اشاره به یادآوری رخدادهای تاریخی ندارد. حافظه مقاومت نوعی انرژی انباشته اجتماعی است که در بزنگاه‌های بحران، از سطح خاطره به سطح کنش جمعی منتقل می‌شود. این حافظه از طریق خانواده، زبان، روایت‌های محلی، تجربه زیسته و انتقال نسلی بازتولید می‌شود. جامعه‌ای که چنین حافظه‌ای دارد، تهدید را فقط در سطح فیزیکی تشخیص نمی‌دهد؛ در سطح نمادین نیز آن را درک می‌کند.
ترک‌های آذربایجان در بیش از یک قرن گذشته بارها در لحظات تعیین‌کننده تاریخ ایران نقش بازی کرده‌اند. از انقلاب مشروطه و جایگاه تاریخی تبریز تا جنبش‌های مدنی معاصر، آذربایجان همواره یکی از مراکز اصلی تولید انرژی سیاسی در ایران بوده است. این فقط یک افتخار تاریخی نیست؛ نشانه وجود زیرساخت اجتماعی مقاومت است.
باید توجه داشت که پروژه‌های توسعه‌طلبانه معمولاً زمانی پیشروی می‌کنند که جامعه هدف یا از درون دچار فرسایش هویتی شده باشد یا حافظه سیاسی خود را از دست داده باشد. در چنین شرایطی، مهندسی ادراک آسان‌تر می‌شود. اما در مورد آذربایجان، مسئله به این سادگی نیست. حتی در شرایط فشارهای مرکزگرایانه، فرسایش زبانی و حذف ساختاری، حافظه مقاومت ترک‌ها همچنان زنده مانده است.

این حافظه در واکنش‌های اجتماعی به تهدیدهای هویتی نیز دیده می‌شود. هر زمان جامعه ترک احساس کرده که موجودیت نمادین، تاریخی یا جغرافیایی‌اش در معرض تعرض قرار گرفته، واکنش جمعی نشان داده است. این واکنش‌ها همیشه یکسان نبوده‌اند؛ گاه فرهنگی، گاه مدنی، گاه رسانه‌ای و گاه خیابانی بوده‌اند. اما وجه مشترک آنها وجود حساسیت بالای جمعی نسبت به مسئله بقا و کرامت جمعی بوده است.
از این منظر، تشکیلات‌های «روژهلاتی »اگر تصور کنند که می‌توان از طریق جنگ روایت، ادعای ارضی یا فشار ژئوپلیتیکی به‌تدریج نوعی واقعیت جدید تحمیل کرد، دچار خطای محاسباتی‌اند. آنها نه با جغرافیای خالی، بلکه با جامعه‌ای مواجه‌اند که در لحظات تاریخی توان سازمان‌یافتگی و دفاع از خود را نشان داده است.

مسئولیت تشکیلاتهای سیاسی ترک؛ از واکنش به راهبرد
اگر مردم حامل حافظه مقاومت‌اند، تشکیلاتهای سیاسی باید حامل عقلانیت راهبردی باشند. اینجا یکی از مهم‌ترین مسائل حرکت سیاسی ترک آذربایجان مطرح می‌شود. تهدیدهای ژئوپلیتیکی و گفتمانی را نمی‌توان صرفاً با واکنش‌های مقطعی پاسخ داد. سیاست واکنشی، هرچند در کوتاه‌مدت ممکن است کارکرد بسیج‌کننده داشته باشد، در بلندمدت میدان را به نیرویی واگذار می‌کند که راهبرد منسجم‌تری دارد.
یکی از آسیب‌های بخشی از تشکیلات ترک در سال‌های گذشته، واکنش‌گرایی بوده است. به این معنا که سازمان‌دهی سیاسی بیشتر حول بحران‌های لحظه‌ای شکل گرفته تا بر اساس برنامه‌ریزی بلندمدت. اما مواجهه با پروژه‌های توسعه‌طلبانه نیازمند عبور از این وضعیت است.
تشکیلات سیاسی ترک باید چند وظیفه هم‌زمان را بر عهده بگیرند. نخست، تولید دانش. جامعه‌ای که فاقد دستگاه دانایی مستقل باشد، ناچار از مصرف تحلیل‌های دیگران خواهد شد. این تولید دانش شامل تاریخ‌نگاری، تحلیل جمعیتی، مطالعه ژئوپلیتیک، تحلیل رسانه و جامعه‌شناسی قدرت است. باید مراکز فکری، شبکه‌های پژوهشی و رسانه‌های حرفه‌ای تقویت شوند تا آذربایجان بتواند خود را با زبان خود توضیح دهد.
دوم، ساختن هژمونی در حوزه عمومی. هژمونی فقط قدرت سیاسی نیست؛ توان شکل دادن به افکار عمومی است. اگر روایت آذربایجان صرفاً در سطح دفاع واکنشی باقی بماند، ابتکار عمل گفتمانی در دست نیروهای دیگر خواهد بود. تشکیلات ترک باید از موضع صرفاً دفاعی عبور کنند و پروژه‌ای ایجابی برای آینده ارائه دهند؛ پروژه‌ای که هم دموکراتیک باشد و هم توان بسیج اجتماعی داشته باشد.
سوم، پرهیز از افتادن در دام تقارن افراطی. یکی از خطرات جدی آن است که در واکنش به فاشیسم پیرامونی، خود به بازتولید نوعی رادیکالیسم متقابل دچار شد. این دقیقاً همان چیزی است که پروژه‌های افراطی می‌خواهند، زیرا قطبی‌سازی متقابل آنها را تقویت می‌کند. تشکیلات ترک باید همزمان هم قاطع باشند و هم از سقوط به قوم‌گرایی کور پرهیز کنند.
چهارم، پیوند میان نخبگان و حوزه عمومی. اگر تحلیل‌ها صرفاً در سطح روشنفکری باقی بماند و به زبان اجتماعی ترجمه نشود، تأثیر محدود خواهد داشت. سیاست مؤثر زمانی شکل می‌گیرد که میان دانش تخصصی و آگاهی عمومی پل ساخته شود.

خطاب به تشکیلاتهای روژهلاتی؛ خروج از منطق امنیتی و گذار به همزیستی دموکراتیک
اگر بخشی از تشکیلاتهای روژهلاتی واقعاً در ادعای خود درباره دموکراسی، آزادی و حقوق بشر صادق‌اند، باید پیش از هر چیز با تناقض‌های ساختاری خود مواجه شوند. نمی‌توان همزمان از پلورالیسم سخن گفت و همچنان در منطق امنیتی زیست کرد. نمی‌توان از همزیستی گفت اما تخیل سیاسی را بر مبنای کنترل قلمرو شکل داد.

منطق امنیتی یکی از بنیادی‌ترین موانع دموکراتیزاسیون است. در این منطق، جهان به دوگانه دوست و دشمن فروکاسته می‌شود. جامعه نه مجموعه‌ای از شهروندان برابر، بلکه آرایش نیروهای تهدید و ضدتهدید تلقی می‌شود. در چنین چارچوبی، اعتماد اجتماعی فرو می‌پاشد و گفت‌وگو جای خود را به سوءظن می‌دهد.
تشکیلاتهای روژهلاتی اگر واقعاً خواهان سیاست مدرن‌اند، باید این منطق را ترک کنند. آذربایجان غربی را نباید میدان عملیات بالقوه یا موضوع کنترل ارضی فهمید. بعضی از شهرهای اساسا جنوبی این استان و بعلاوه شهرهای با زیست مشترک ترک-کرد در استان کردستان،  زیست‌جهانی چندملیتی و پیچیده است که آینده آن فقط از مسیر رضایت عمومی، سازوکارهای مدنی و توافق سیاسی دموکراتیک قابل تعریف است.
گام دوم، ترک کامل فانتاسم ارضی است. هرگونه ابهام در ادبیات مربوط به مالکیت سرزمینی، بازپس‌گیری قلمرو یا بازتعریف یک‌جانبه جغرافیا باید کنار گذاشته شود. این فقط یک اصلاح واژگانی نیست؛ تغییری در فلسفه سیاسی است. گذار از منطق مالکیت به منطق مشارکت.
سوم، عبور از قوم‌محوری به شهروندی چندملیتی است. جوامع پیچیده امروز را نمی‌توان با منطق «اکثریت قومی» اداره کرد. تنها راه پایدار، دموکراسی کثرت‌گرا است؛ مدلی که در آن همه گروه‌ها، ترک، کرد، آسوری، ارمنی و دیگران به‌عنوان سوژه‌های برابر سیاسی دیده شوند.
چهارم، خلع مرکزیت از اسلحه است. تا وقتی قدرت سخت در پشت صحنه ضامن نهایی سیاست باقی بماند، اعتماد پایدار ساخته نخواهد شد. مبارزه مدنی واقعی مستلزم فاصله گرفتن از فرهنگ سیاسی مبتنی بر تهدید، بازدارندگی مسلحانه و منطق زور است.
تنها در چنین شرایطی است که امکان گذار از فاشیسم پیرامونی به دموکراسی کثرت‌گرا فراهم می‌شود.

سخن آخر؛ آذربایجان، هوشیاری تاریخی و آینده سیاسی
مسئله امروز آذربایجان عمیقتر از مواجهه با یک ادعای ارضی است؛ با پروژه‌ای مواجهیم که می‌کوشد از طریق ترکیب جنگ روایت، فانتاسم ژئوپلیتیک، حافظه‌سازی گزینشی و پشتوانه قدرت سخت، واقعیتی سیاسی برای آینده منطقه تولید کند.
اما این پروژه با جامعه‌ای منفعل روبه‌رو نیست.
آذربایجان جامعه‌ای است که حافظه مقاومت دارد. جامعه‌ای که در لحظات تاریخی نشان داده در برابر سلطه، چه از مرکز و چه از پیرامون قادر به تولید اراده جمعی است. این حافظه تاریخی، امروز مهم‌ترین سپر در برابر پروژه‌های توسعه‌طلبانه است.
با این حال، حافظه به‌تنهایی کافی نیست. حافظه باید به آگاهی، آگاهی به سازمان و سازمان به پراکسیس جمعی تبدیل شود. اگر این زنجیره شکل نگیرد، حتی جامعه‌های دارای حافظه نیز ممکن است در برابر جنگ‌های گفتمانی آسیب‌پذیر شوند.
بزرگ‌ترین پاسخ آذربایجان به توسعه‌طلبی ارضی، تنها خشم نیست؛ عقلانیت سازمان‌یافته است. فقط واکنش نیست؛ راهبرد است. صرفا دفاع نیست؛ تولید پروژه سیاسی دموکراتیک برای آینده است.
در نهایت، آنچه باید نقد و افشا شود نه یک ملیت، بلکه منطق سلطه است؛ منطقی که گاه زیر پرچم دولت مرکزی و گاه زیر پرچم ناسیونالیسم پیرامونی بازتولید می‌شود. هر پروژه‌ای که آینده شهرهای آذ بایجان را نه بر اساس رضایت مردمان، بلکه بر پایه اسلحه، نقشه و میل به تصرف تعریف کند، در نهایت اگر خود را آزادی‌خواه بنامد به بازتولید سلطه خواهد رسید.


آذربایجان برای عبور از این وضعیت، بیش از هر زمان دیگر به سه چیز نیاز دارد: هوشیاری تاریخی، سازمان‌یافتگی سیاسی و اعتماد به اراده جمعی خود.

 این سه، بنیان هر مقاومت پایدار و هر آینده دموکراتیک خواهند بود.

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران