دولت-ملت سازی در ایران و تأثیرات آن بر ایجاد گرایشات گریز از مرکز در مناطق اتنیکی - دکتر محمد آخوند پور امیری

محمد آخوندپور امیری

نویسنده: دکتر محمد آخوندپور امیری
پژوهشگر علوم سیاسی حوزه مسائل ایران

مقدمه

تاریخ ایران مدرن، تاریخی پر فراز و نشیب است که بدون توجه به روندهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی شکل‌گیری دولت مدرن نمی‌توان آن را به‌درستی تحلیل کرد. یکی از مهم‌ترین نقاط عطف این تاریخ، فرایند شکل‌گیری دولت-ملت در ایران است؛ فرایندی که اگرچه در مقاطعی به ایجاد نظم سیاسی، تمرکز قدرت و تقویت ساختارهای اداری کشور کمک کرد، اما هم‌زمان با سیاست‌های یکسان‌سازی هویتی و فرهنگی، زمینه‌ساز شکل‌گیری و تشدید برخی گرایش‌های گریز از مرکز در مناطق اتنیکی نیز شد.

مسئله اساسی آن است که دولت-ملت‌سازی در ایران، برخلاف برخی روایت‌های رایج، صرفاً یک روند طبیعی و تدریجی برای ایجاد یک دولت مدرن نبود؛ بلکه در دوره‌هایی با پروژه‌ای آگاهانه برای ایجاد هویتی یکپارچه و متمرکز همراه شد. این پروژه، به‌ویژه از دوره رضاشاه به بعد، در بسیاری موارد با تضعیف یا نادیده گرفتن تنوع قومی، زبانی و فرهنگی ایران همراه بود.

از تمرکز قدرت تا شکل‌گیری دولت مرکزی مدرن

یکی از کانون‌های اصلی اندیشه‌ورزی درباره دولت-ملت در ایران، مسئله شکل‌گیری دولت مرکزی قدرتمند است. گرچه برخی پژوهشگران، دولت‌سازی در ایران را به اعصار بسیار دور نسبت می‌دهند و با نوعی ذهنیت اسطوره‌ساز، ایران را نخستین کشور دارای الگوی دولت متمرکز معرفی می‌کنند، اما مفهوم مدرن دولت-ملت پدیده‌ای جدید است و باید آن را در چارچوب تحولات سیاسی و اجتماعی عصر جدید بررسی کرد.

اختلافات داخلی میان گروه‌ها و جریان‌های سیاسی، حضور قوای بیگانه روس و انگلیس در ایران، دخالت‌های قدرت‌های خارجی و همچنین حضور قوای عثمانی و آلمان در جریان جنگ جهانی اول، به سقوط اقتدار سیاسی در اواخر دوره قاجار کمک کرد. در چنین شرایطی، ایده ایجاد یک دولت مرکزی نیرومند بیش از پیش مطرح شد.

ظهور رضاخان و سپس رضاشاه را باید در همین بستر تاریخی مورد بررسی قرار داد. او توانست با اتکا به نیروهای نظامی و شورشی، قدرت مرکزی را تقویت کرده و گریز از مرکز را تا حد زیادی مهار کند. در سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۴، این روند به شکل‌گیری ساختار سیاسی جدیدی انجامید که در نهایت با پایان سلطنت قاجار و آغاز حکومت پهلوی تثبیت شد.

در این مرحله، ایجاد نظم، امنیت و یکپارچگی سرزمینی از اهداف مهم دولت جدید بود. با این حال، هم‌زمان سیاست‌هایی در پیش گرفته شد که فراتر از تمرکز سیاسی، به یکسان‌سازی فرهنگی و هویتی نیز گرایش داشت.

دولت‌ملت‌سازی و ایدئولوژی یکسان‌سازی

دولت جدید برای ایجاد یک ساختار سیاسی منسجم، مجموعه‌ای از سیاست‌های متمرکزکننده را در حوزه‌های مختلف اجرا کرد. تمرکز نظام اداری، ایجاد ارتش منظم، گسترش آموزش دولتی، تغییر ساختارهای سنتی قدرت و گسترش زبان فارسی در نظام آموزشی و اداری، بخشی از این روند بود.

مشکل از جایی آغاز شد که پروژه دولت‌سازی با نوعی ایدئولوژی باستان‌گرایانه و تصور وجود یک هویت ملی یکدست پیوند خورد. در این چارچوب، تنوع اتنیکی و زبانی موجود در ایران نه به‌عنوان یک سرمایه اجتماعی، بلکه در مواردی به‌عنوان مانعی در برابر شکل‌گیری «ملت واحد» تلقی شد.

این نگاه به‌تدریج سیاست‌هایی را تقویت کرد که پیامد آنها محدود شدن عرصه عمومی برای زبان‌ها و فرهنگ‌های غیرفارسی بود. در برخی مناطق، به‌ویژه مناطق قومی، این سیاست‌ها با نارضایتی و مقاومت اجتماعی مواجه شد.

از رضاشاه تا جمهوری اسلامی؛ تداوم مسئله

با پایان دوره رضاشاه، بخشی از محدودیت‌های اعمال‌شده در حوزه‌های فرهنگی و اجتماعی کاهش یافت. در دوره محمدرضاشاه نیز، اگرچه ساختار دولت مرکزی حفظ شد، اما مسئله رابطه مرکز و مناطق قومی همچنان حل نشده باقی ماند.

انقلاب ۱۳۵۷ و شکل‌گیری جمهوری اسلامی، ساختار سیاسی جدیدی را به وجود آورد، اما بسیاری از سیاست‌های متمرکز گذشته در اشکال متفاوت ادامه یافت. در قانون اساسی جمهوری اسلامی، اصل ۱۵ امکان استفاده از زبان‌های «محلی- قومی»، اتنیکها ، در مطبوعات و رسانه‌ها و تدریس ادبیات آنها را پیش‌بینی کرده است؛ با این حال، زبان فارسی همچنان زبان رسمی و غالب در ساختار اداری، آموزشی و سیاسی کشور باقی مانده است.

در عمل، فاصله میان حقوق قانونی و اجرای واقعی آنها، یکی از عوامل مهم در استمرار نارضایتی‌های قومی بوده است. مسئله تنها به زبان محدود نمی‌شود؛ بلکه مشارکت سیاسی، توسعه متوازن، توزیع منابع، حفظ میراث فرهنگی و امکان حضور برابر گروه‌های مختلف در ساختار قدرت نیز از موضوعات مهم این بحث هستند.

مسئله آذربایجان و شکل‌گیری گرایش‌های گریز از مرکز

آذربایجان نمونه مهمی برای بررسی این روند تاریخی است. در دوره‌های مختلف، سیاست‌های دولت مرکزی نسبت به این منطقه با واکنش‌های متفاوتی مواجه شده است. با توجه به پیشینه تاریخی، فرهنگی و زبانی آذربایجان و نقش مهم آن در تحولات سیاسی ایران، نادیده گرفتن مطالبات این منطقه می‌تواند پیامدهای گسترده‌تری داشته باشد.

جنبش مشروطه، نقش نیروهای آذربایجان در تحولات سیاسی ایران، نهضت‌های سیاسی بعدی و تحولات دهه‌های اخیر، همگی نشان می‌دهند که رابطه میان مرکز و آذربایجان همواره یکی از موضوعات مهم سیاست ایران بوده است.

در دوره معاصر نیز افزایش مطالبات اجتماعی در مناطق قومی، به‌ویژه در آذربایجان، را نمی‌توان صرفاً به عوامل خارجی نسبت داد. بخش مهمی از این مطالبات ریشه در تجربه تاریخی مردم این مناطق، احساس تبعیض، محدودیت‌های فرهنگی و زبانی، عدم توسعه متوازن و احساس عدم مشارکت کافی در تصمیم‌گیری‌های سیاسی دارد.

پیامدهای سیاست‌های یکسان‌سازی

سیاست یکسان‌سازی فرهنگی و زبانی، هنگامی که بدون توجه به ساختار چند اتنیکی و چندزبانی جامعه اجرا شود، می‌تواند نتیجه‌ای معکوس داشته باشد. به جای آنکه وحدت ملی را تقویت کند، ممکن است احساس حذف، بی‌عدالتی و بیگانگی را در میان بخشی از جامعه افزایش دهد.

در چنین شرایطی، گروه‌هایی که هویت اتنیکی، زبانی یا فرهنگی خود را در معرض تهدید می‌بینند، ممکن است بیش از پیش به سوی هویتها و‌چند‌ملیتی و‌مولتی اتنیکی گرایش پیدا کنند. بنابراین، یکی از پارادوکس‌های دولت‌ملت‌سازی متمرکز آن است که سیاستی که با هدف تقویت وحدت ملی آغاز می‌شود، در صورت بی‌توجهی به تنوع اجتماعی، می‌تواند زمینه‌ساز تقویت گرایش‌های گریز از مرکز شود.

این مسئله درباره سایر مناطق ملیتی ایران، از جمله کردستان، بلوچستان، خوزستان و مناطق دیگر نیز قابل بررسی است؛ هرچند شرایط تاریخی، اجتماعی و سیاسی هر یک از این مناطق متفاوت است و نمی‌توان همه آنها را با یک الگوی واحد توضیح داد.

ضرورت بازاندیشی در مفهوم ملت در ایران

برای عبور از این وضعیت، نخست باید در مفهوم «ملت» و رابطه آن با دولت بازنگری کرد. ملت ایران را نمی‌توان صرفاً بر اساس یک زبان، یک فرهنگ یا یک روایت تاریخی تعریف کرد. ایران کشوری با تنوع گسترده ملیتی ، زبانی، مذهبی و فرهنگی است و این تنوع بخش مهمی از واقعیت تاریخی و اجتماعی آن را تشکیل می‌دهد.

دولت مرکزی، اگر بخواهد مشروعیت و انسجام پایدار ایجاد کند، باید به جای یکسان‌سازی، بر ایجاد برابری حقوقی و سیاسی میان شهروندان و احترام به تفاوت‌های فرهنگی و زبانی تکیه کند.

توزیع عادلانه ثروت و امکانات، ریشه‌کن کردن فقر و بیکاری، احترام به فرهنگ و زبان‌های دیگر ملیتها ، مشارکت واقعی مناطق مختلف در تصمیم‌گیری‌های سیاسی و بهره‌گیری از ظرفیت‌های بومی، از جمله اقداماتی است که می‌تواند به تقویت همبستگی ملی کمک کند.

از دولت متمرکز به دولت ملی فراگیر

بازخوانی انتقادی تاریخ دولت-ملت‌سازی در ایران نشان می‌دهد که تمرکز قدرت به‌تنهایی نمی‌تواند ضامن وحدت و ثبات سیاسی باشد. دولت قدرتمند زمانی می‌تواند به دولت ملی تبدیل شود که شهروندان و گروه‌های مختلف اجتماعی آن را متعلق به خود بدانند و احساس کنند در ساختار سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کشور جایگاهی برابر دارند.

از این منظر، مسئله اصلی ایران امروز نه وجود تنوع اتنیکی  و زبانی، بلکه چگونگی مدیریت این تنوع است. اگر تنوع به رسمیت شناخته شود و حقوق برابر برای همه گروه‌ها تضمین گردد، می‌تواند به عاملی برای تقویت انسجام ملی تبدیل شود؛ اما اگر انکار یا سرکوب شود، احتمال شکل‌گیری شکاف‌های اجتماعی و سیاسی افزایش خواهد یافت.

جمع‌بندی

تجربه تاریخی ایران نشان می‌دهد که دولت‌ملت‌سازی، اگر با پروژه یکسان‌سازی هویتی همراه شود، می‌تواند پیامدهایی متفاوت از اهداف اولیه خود داشته باشد. تمرکز قدرت و ایجاد ساختارهای مدرن اداری و نظامی، در مقاطعی به ایجاد ثبات و امنیت کمک کرد، اما پیوند این روند با سیاست‌های فرهنگی و زبانی یکسان‌ساز، در برخی مناطق به احساس محرومیت و بی‌عدالتی دامن زد.

از همین رو، بازخوانی تاریخ تحولات ایران معاصر باید با نگاهی جامعه‌شناختی و تاریخی انجام شود؛ نگاهی که به جای حذف یا نادیده گرفتن تفاوت‌ها، آنها را به‌عنوان بخشی از واقعیت اجتماعی ایران به رسمیت بشناسد.

آینده ایران می‌تواند بر پایه الگویی از دولت ملی فراگیر شکل گیرد؛ الگویی که در آن همه شهروندان، فارغ از تعلق قومی، زبانی و مذهبی، از حقوق برابر برخوردار باشند و در عین حال، فرهنگ‌ها و زبان‌های گوناگون کشور نیز امکان رشد و حضور در عرصه عمومی را داشته باشند.

چنین رویکردی می‌تواند به جای تشدید شکاف‌های مرکز و پیرامون، زمینه‌ساز شکل‌گیری نوعی همبستگی ملی پایدار و داوطلبانه شود؛ همبستگی‌ای که نه بر حذف تفاوت‌ها، بلکه بر پذیرش و احترام به آنها استوار است.


 

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران