آذربایجان؛ میان آزادی، عدالت و هویت - محسن غایبزاده

محسن غایبزاده

یادداشت اختصاصی #پاراگراف 

جستاری پیرامون پیوند جنبش آذربایجان با سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی،

اگر بخواهیم تاریخ سیاسی معاصر آذربایجان را از زاویه‌ای متفاوت بخوانیم، با دو سنت مهم روبه‌رو می‌شویم: سوسیال‌ دموکراسی و لیبرال‌ دموکراسی. این دو هیچ‌گاه در آذربایجان یک جریان یکپارچه و مستمر نبوده‌اند، اما هر دو در مقاطع مختلف با بخشی از مطالبات جامعه پیوند خورده‌اند؛ یکی بیشتر از مسیر عدالت اجتماعی و دیگری از مسیر آزادی، قانون و حقوق فردی. نقطه مشترک هر دو نیز تلاش برای محدود کردن قدرت و افزایش نقش جامعه در تعیین سرنوشت خویش است.

ریشه این تجربه را بیش از هر چیز باید در مشروطه و تبریز جست‌وجو کرد؛ جایی که حکومت قانون، انتخابات، انجمن‌های محلی، آزادی سیاسی و عدالت اجتماعی همزمان به مسئله تبدیل شدند. در همین بستر، اندیشه‌های سوسیال‌ دموکراتیک از قفقاز وارد آذربایجان شد و در کنار جریان‌های مشروطه‌خواه و آزادی‌طلب قرار گرفت. تبریز نه فقط سنگر مقاومت در برابر استبداد، بلکه یکی از نخستین عرصه‌های تجربه مشارکت سیاسی و اداره محلی در ایران بود.

با خیابانی، پیوند میان آزادی سیاسی، اصلاحات و مسئله آذربایجان پررنگ‌تر شد و با پیشه‌وری، عدالت اجتماعی و حقوق زبانی و منطقه‌ای در یک تجربه سیاسی واحد کنار هم قرار گرفتند. البته نمی‌توان حکومت پیشه‌وری را یک الگوی لیبرال‌ دموکرات دانست و رابطه آن با شوروی و شرایط پیچیده پس از جنگ جهانی دوم همچنان بخشی جدایی‌ناپذیر از ارزیابی آن دوره است. با این حال، آن تجربه یک پرسش ماندگار در حافظه سیاسی آذربایجان برجای گذاشت: آیا می‌توان عدالت اجتماعی، توسعه، حقوق فرهنگی و اداره محلی را همزمان مطالبه کرد؟

چند دهه بعد، شریعتمداری و حزب جمهوری خلق مسلمان از مسیری کاملاً متفاوت، بار دیگر مسئله تمرکز قدرت، قانون و نقش نهادهای محلی را به مرکز مناقشه سیاسی آوردند. این تجربه نشان داد که حساسیت نسبت به قدرت متمرکز در آذربایجان الزاماً چپ‌گرایانه یا مارکسیستی نیست و می‌تواند در میان نیروهای مذهبی، ملی‌گرا، لیبرال یا چپ نیز نمود پیدا کند.

امروز اما مطالبات شکل تازه‌ای یافته‌اند. زبان مادری، هویت فرهنگی، توسعه منطقه‌ای، آزادی بیان، حقوق شهروندی، آزادی تشکل و تمرکززدایی در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. در این نقطه، سوسیال‌ دموکراسی و لیبرال‌ دموکراسی هرکدام بخشی از پاسخ را ارائه می‌کنند: اولی یادآور می‌شود که آزادی بدون عدالت اقتصادی کافی نیست؛ دومی هشدار می‌دهد که عدالت بدون آزادی و حقوق فردی می‌تواند به استبداد دیگری منجر شود. تجربه آذربایجان یک ضلع سوم را نیز به این معادله اضافه می‌کند: حقوق فرهنگی و مشارکت واقعی منطقه در تصمیم‌گیری درباره سرنوشت خویش.

از این منظر، شاید مسئله اصلی آذربایجان انتخاب میان «لیبرالیسم» و «سوسیال‌ دموکراسی» نباشد؛ بلکه یافتن ترکیبی باشد که آزادی فردی، عدالت اجتماعی، حقوق فرهنگی و تمرکز زدایی را در کنار هم قرار دهد. در چنین چارچوبی، هویت آذربایجانی نه دشمن دموکراسی است و نه دموکراسی مستلزم نفی هویت؛ بلکه هر دو می‌توانند در سایه حکومت قانون و حقوق برابر شهروندی یکدیگر را تکمیل کنند.

تاریخ سیاسی آذربایجان خطی یکدست نیست؛ مشروطه، خیابانی، پیشه‌وری، شریعتمداری و جنبش‌های هویتی معاصر هرکدام به زمان و شرایط خود تعلق دارند. اما میان آنها می‌توان یک نخ مشترک دید: میل به بیرون آوردن قدرت از انحصار و افزایش سهم جامعه در تعیین سرنوشت خود.

شاید صورت بالغ این مطالبه در قرن بیست‌ و یکم، نه بازگشت به ایدئولوژی‌های گذشته، بلکه ساختن نظمی باشد که در آن آزاد باشی، برابر باشی و خودت باشی. این شاید خلاصه‌ترین تعریف از افقی باشد که در آن آزادی، عدالت و هویت آذربایجانی می‌توانند نه در تقابل، بلکه در کنار یکدیگر قرار گیرند.

#پاراگراف 

@paragraph

 

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران