در آن زمان ها، زندگی روز مره اهالی محله ما نظیردیگر محله های تبریز ، با مذهب و مراسم مذهبی، پیوندی دیرینه داشت. ماه محرم که از راه می رسید، فصل علم و کتل و جامه سیاه بر تن کردن و عزاداری ، شروع میشد . هر محله شهر، دسته عزاداری خود را داشت. هر دسته عزاداری، شامل گروه های سینه زنی، زنجیر زنی و عرب بود. یکی از مشغولیت های دوران کودکی من ، تماشای حرکت دسته های عزاداری محله های مختلف شهر بود . درتبریز که دومین شهر پرجمعیت کشور محسوب میشد، در ان روزها بجز چهار سینما در خیابان اصلی شهر و تفرج و گردش در باغ گلستان، وسیله تفریحی دیگری وجود نداشت. اکثریت اهالی شهر در خانه های خود حتی رادیو نداشتند. در محلات شهر، ازمیدان های ورزشی و استخر شنا هم خبری نبود . در چنین اوضاع و احوالی ، تماشای حرکت پرسر و صدای دسته های عزاداری، جای خالی فقدان وسایل تفریح عمومی را، پر میکرذ. یک بار در روز عاشورا رفتم به میدان جلو مسجد میر آغا، بین بازارچه سید حمزه و دامنه کوه عینالی. طرف های ظهر بود که به میدان جلو مسجد رسیدم . سرتاسر میدان پر از انبوه جمعیت بود برخی از زنان حاضر در میدان، کودکی هم در بغل داشتند . چند نفر مرد و زن سیاه پوش ، در بین تماشاگران خرما پخش میکردند. ساعت درست دوازده ظهر بود که دسته قمه زنان از گوشه ای از میدان ، ظاهرشدند. در حدود پنجاه تن مرد کفن پوش، بدون وقفه فریاد میزدند: شاخسی واخسی . هر کدام ازآنها،شمشیر و قمه ای نیز با خود حمل می کرد. سردسته این گروه کفن پوش، شخصی بود کوتاه قد نسبته چاق با ته ریش جو گندمی به نام رضا بقال. رضا بقال از سرشناسان محله سرخاب محسوب میشد. او در جوانی در شمار لوطی های محله سرخاب بود و در غروب عمرش، در بازارچه سید حمزه ،دکان بقالی داشت. دسته کفن پوشان که آرام گام بر میداشتند ، شاخسی واخسی گویان دور میدان را گردیده و در گوشه ای از آن، در میان انبوه اهالی، متوقف شدند . فریاد شاخسی واخسی آن ها هیچوقت قطع نمیشد. رضا بقال قمه کوچکی با خود حمل میکرد. بقیه کفن پوشان که اغلب دهقانان دهات اطراف تبریز بودند، شمشیر های تیز و براق را در دست راست محکم چسبیده و آنرا با حرکت دست، بالا و پائین می آوردند. یکباره صداهای شاخسی واخسی بلندتر شد و شمشیر ها بر فرق سر قمه زنان، فرود آمد. خون از سر های شکافته به صورت قمه زنان میریخت و در وسط روز در میدان مسجد میر آغا ، صحنه هائی از خوف و دهشت خلق میکرد. قمه زنان بخون آغشته، همچنان فریاد میزدند : شاخسی واخسی، حسین حسین ! در حالی که از این وضع ناهنجار و این جهالت و تعصب که در میدان مسجد میر آغا میدیدم، سخت ناراحت بودم، چشمم در بین صدها تن از اهالی عزادار، به مرد لاغر اندام بلند قد موقری افتاد که کودک دو ساله خود را که بر تنش کفن پوشانده بودند ، در بغل گرفته بود . در همان لحظه که چشمم تصادفی به این طفل کفن پوش افتاد ، پدر طفل خردسال از جیبش تیغی تیز در آورده و با آن تیغ، سر بچه دو ساله را در دو نقطه، زخمی ساخت. چنانکه خون از سر شکافته بچه ، بر پیشانی اش فرو ریخت. با ارتکاب این توحش وبربریت، پدر بیرحم این بچه بخون آغشته، داشت نذری را که کرده بود، ادا می کرد. منظره دهشتناکی بود . از دیدن این صحنه رقت بار حالم بهم خورد و با سرعت میدان جلو مسجد میر آغا را که در آن چنین جنایتی رخ میداد، ترک گفتم.
+++++
در زمان کودکی من که مرگ و میر در بین اطفال به علل مختلف زیاد بود ، عادت ناهنجار دیرینه ای در تبریز و دیگر شهرهای ایران وجود داشت که پدران برای سلامتیفرزندان خود و مصون نگه داشتن آن ها ار بلایا، انواع نذر ها را میکردند. در واقع امر، آ نها با این نذر ها، در مواردی آینده فرزندانشان را دچار مخاطره می ساختند. در مورد خود من،این گونه نذر کردن های پدران و مادران، مصداق پیدا میکند. نخستین فرزند پدر و مادرم پسری بود که وقتی هنوز یک سالش تمام نشده بود، مریض شده و ازبین رفته بود. من دومین فرزند خانواده بودم . پدرم که به علت مرگ فرزند نخستین خانواده چشمش سخت ترسیده بود، نگران سلامتی من بود. بگفته مادرم ، یکبار در یک سالگی ام تب کردهومریض شده بودم. پدرم نذر کرده بود که اگر حسن از این ناخوشی خلاصی یابد، همه ساله در روز اربعین در خانه مان شله زرد پخته و آنرا بین همسایه ها تقسیم کنیم. نذر دوم پدرم این بود که وقتی بزرگ شده به سن بلوغ رسیدم،مرا برای تحصیل درس ملائی، به قم بفرستد. پدرم در جوانی با هزار آرزو در دل نهفته، به کام مرگ رفت و خانواده را تنها گذاشت. در آن زمان، دو سال از عمر من میگذشت . پس از مرگ پدرم، مادرم همه ساله نذر اول پدرم را با پختن شله زرد و تقسیم آن دربین همسایگان، ادا میکرد. اما نذر دوم پدرم با مرگ ناگهانی وی، خوشبختانه هرگز ادا نشد!
+++++
خانه ما در یکی از دربند ( کوچه) های جاده پهنی بود که درب سرخاب را به بازارچه سیدحمزه، وصل میکرد. خانه ای قدیمی که دیوارهایش از گل ساحته شده بود. این خانه قدیمی ساخت، حیاط نسبته بزرگی داشت که محل بازی دوران کودکی من و برادرم حسین بود. در وسط این حیاط با دیوارهای بلند، حوضی بود که من و برادرم در تابستان ها در آن، آب تنی میکردیم . در گوشه ای از حیاط در چند قدمی درخت توت در زیر زمین، محلی بود که ما آنرا سردابه می نامیدیم . در تابستان ها که هوای تبریز گرم میشد، مادرم غذاهای پخته را در این سردابه که در آن حوضچه ای هم تعبیه شده بود، نگهداری میکرد. در حیاط مربعی شکل، در نزدیکی دالان خانه، درخت بادام تنومندی وجود داشت که سال ها پیش از تولد من، کاشته شده بود. بهار که فرا میرسید ، درخت بادام گل میداد و نسیم ملایم بهاری بویلطیف شکوفه های خوشرنگ بادام را در سرتاسر حیاط،پخش میکرد. در روز های کودکی ام؛ بهار و شکوفه های بهاری همواره در ذهن من بالندگی و امید به آینده را ، مجسم میکرد. با گذشت روز ها ، شکوفه های درخت بادام بزمین می ریختند و کرد ( کردی) حیاط را پر از گل میساختند. روز ها سپری میشد و جای گل های در خت بادام را چغاله ها ، پر میکردند. آنگاه، من و برادرم ازتنه درخت بادام بالا میرفتیم تا چغاله را از شاخه ها بچینیم . یکی از روزها که از درحت بادام برای چیدن چغاله بالا رفته بودم، از شاخه ای به شاخه ای پریده ، بر روی شاخه نازک نورسی نشستم . شاخه تاب سنگینی تنه ام را نیاورد ه،ناگهان شکست و از بدنه درخت جدا شده، بزمین افتاد . من هم با شاخه درخت از فاصله چند متری افتادم به کردی . خوشبختانه صدمه زیادی ندیدم . تنها پشت یکی از دستهایم زخمی و خون آلود شد ه بود. مادرم که سخت ترسیده بود ، با سرعت به بستن زخم دستم پرداخت و در عین حال سرزنشم کرد که چرا بر سر شاخه نازک درخت برای چیدن چند دانه چغاله ، نشسته بودم. درخت توت بیدانه ای هم در نزدیکی سردابه داشتیم که همه ساله در اواخر بهار من و برادرم برای چیدن توت از شاخه های آن،بالا میرفتیم . درخت توت دیگری هم در حیاطمان بود که توت هایش بیدانه نبود و شیرینی توت بیدانه را نداشت. همسایگان می آمدند و توت این درخت تنومند را می چیدند و میخوردند. در وسط حیاط، در خت گلابی کوچک و کهنسالی هم داشتیم که هر سال تنها هفت هشت گلابی شیرین، بارش بود. مادرم میگفت این در خت توت دانه دار دیگر پیر شده و بار آوری دوران جوانی را ندارد. بایدهمسایه مان میرابو الفضل را صدا کنیم که این درخت را بریده و تنه و شاخ هایش را با خود ببرد. مادرم معتقد بود که تنه و شاخه های بریده درحت توت تنها میتواند به سید اولاد پیغمبر تعلق داشته باشد. این هم یکی از اصول دین خدشه نا پذیر مادرم بود!
+++++
پدرم زین العابدین که در عین جوانی، تحت عمل جراحی در بیمارستان درگذشت، مادرم و من و برادرم را تنها و بی سرپرست گذاشت. چند سال، ما حامی و نان آوری نداشتیم. مادرم با فروش اموالی که از پدرم باقی مانده بود، زندگی خانواده را آبرومندانه روبراه میکرد. وقتی مادرمازمحله چوسسوزلار،( چوست دوزان) به خانه پدرم در محله سرخاب می آمد، پیرزنی از اقوام نزدیک به نام زهرا خانم را به همراه خود آورده بود که در اداره امور خانه، یار و مددکارش باشد. زهرا خانم که شصت سال از عمرش میگذشت، پیر زن بلند قد لاغر اندامی با چشمانی درشت و صورتی چروکیده بود . این زن ساده زحمتکش، سالها به مثابه عضوی از خانواده در کنار ما زندگی میکرد . هم درکارهای روزانه به مادرم یاری می رساند و هم از من و برادرم در نهایت مهربانی، مواظبت میکرد. زهرا خانم با وجود اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت، زنی بسیار با هوش و نکته دان بود. حافظه اش پر بود از انبوهی از قصه های شیرین و دل پذیر. شب ها برای خواباندن من و برادرم، به قصه گوئی می پرداخت . قصه ای که تمام میشد، اصرار میکردیم قصه دیگری بگوید . زهرا خانم آنقدر قصه می گفت که خوابمان میبرد. مادرم شوهر ش را آنطور که خود میگفت، بسیار دوست داشت . مرگ ناگهانی شوهر جوان، همچون پتکی بر سر عصمت بیچاره فرود آمد و این زن شوهر مرده، هرگز در تمام عمرش این واقعه تلخ را فراموش نکرد . به من میگفت چهل ماه تمام در مرگ شوهرش، اشک ریخته بود. در قطعه شعری در اوان جوانی تحت عنوان " عصمت ای مادر من"، به درد و اندوه مادرم پس از مرگ پدرم در سی و پنج سالگی ، اشاره میکنم. عصمت ایوای از آن لحظه که دژخیم اجل کرد پژمرده گل زندگی همسر تو بر گل روی تو ای عصمت بیچاره، بریخت تا چهل ماه ز چشم تو سرشک تر تو و ز لب های تو لبحند گریخت عصمت آنگاه تو ماندی و سیه بختی تو و از آن عشق، به جا ماند دوساله پسری و شد آن کودک مسکین تو در دامن رنج عاقبت شاعر آزاده و شوریده سری و از این خوب، کجا یابی گنج !
ادامه دارد