آذربایجان؛ میان آزادی منفی و آزادی مثبت - دکتر آیسان فرجزاده

دکتر آیسان فرجزاده

جستاری بر پیوند جنبش آذربایجان با سوسیال دموکراسی و لیبرال دموکراسی

اگر دموکراسی را صرفاً به معنای برگزاری انتخابات یا انتقال مسالمت‌آمیز قدرت تعریف کنیم، بخش مهمی از مسئله‌ی تاریخی آذربایجان را نادیده گرفته‌ایم. مسئله‌ی دموکراسی در آذربایجان همواره با پرسشی بنیادی‌تر گره خورده است: انسان از چه چیزی باید آزاد باشد و برای چه چیزی باید امکان آزادی داشته باشد؟

این پرسش ما را به تمایزی کلاسیک در اندیشه‌ی سیاسی مدرن می‌رساند: تمایز میان «آزادی منفی» و «آزادی مثبت».

آزادی منفی، در معنای کلی، آزادی از مداخله و سلطه است؛ یعنی دولت، اکثریت یا هر قدرت دیگری نتواند حوزه‌ی انتخاب و زیست فرد را بدون محدودیت تصرف کند. آزادی بیان، آزادی تشکل، آزادی عقیده، حاکمیت قانون و محدود شدن قدرت سیاسی، صورت‌های نهادی همین فهم از آزادی‌اند.

اما آزادی صرفاً نبودِ مانع نیست. انسان زمانی می‌تواند از آزادی خود استفاده کند که از امکان واقعی مشارکت در زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نیز برخوردار باشد. فقر، تبعیض ساختاری، نابرابری فرصت‌ها و حذف گروه‌هایی از فرآیند تصمیم‌گیری، می‌توانند آزادی را از یک حق حقوقی به امتیازی برای گروه‌های برخوردار تبدیل کنند.

در اینجا، مسیر جنبش آذربایجان اهمیت پیدا می‌کند.

تجربه‌ی مشروطه‌خواهی تبریز را نمی‌توان صرفاً در چارچوب یک جنبش ملی توضیح داد. قانون‌گرایی، تحدید قدرت مطلقه، تشکیل انجمن‌ها، مشارکت سیاسی و دفاع از حقوق شهروندی، بخشی از همان سنتی بودند که بعدها در زبان لیبرال دموکراسی صورت‌بندی نظری روشن‌تری پیدا کردند.

اما این سنت هیچ‌گاه از مسئله‌ی عدالت اجتماعی جدا نبود. آذربایجان نه فقط با مسئله‌ی «چه کسی حکومت می‌کند؟» بلکه با مسئله‌ی «قدرت چگونه توزیع می‌شود؟» نیز مواجه بوده است. توسعه‌ی نامتوازن، تمرکز منابع، شکاف مرکز و پیرامون و نابرابری در دسترسی به فرصت‌های اقتصادی و سیاسی، آزادی را از یک مسئله‌ی صرفاً حقوقی به مسئله‌ای اجتماعی تبدیل می‌کنند.

از همین‌جاست که می‌توان پیوند جنبش آذربایجان با سوسیال دموکراسی را فهم کرد.

سوسیال دموکراسی، در صورت تاریخی و دموکراتیک خود، تلاش می‌کند آزادی سیاسی را با عدالت اجتماعی پیوند بزند؛ نه با حذف آزادی‌های فردی به نام برابری، بلکه با ایجاد شرایطی که آزادی برای گروه‌های مختلف جامعه قابلیت تحقق واقعی داشته باشد.

بنابراین، مسئله فقط این نیست که فرد «حق» سخن گفتن دارد؛ مسئله این است که آیا ساختار اجتماعی و سیاسی به او امکان اثرگذاری نیز می‌دهد؟ فقط داشتن حق تشکل کافی نیست؛ مسئله این است که آیا همه‌ی گروه‌های اجتماعی و هویتی امکان سازمان‌یابی و ورود به عرصه‌ی عمومی را دارند؟ انتخابات آزاد نیز زمانی می‌تواند معنای دموکراتیک خود را حفظ کند که قدرت سیاسی و منابع عمومی به شکلی چنان نابرابر توزیع نشده باشند که مشارکت سیاسی عملاً به امتیاز گروه‌های خاص تبدیل شود.

در این معنا، آزادی منفی و آزادی مثبت در برابر یکدیگر قرار نمی‌گیرند؛ بلکه می‌توانند مکمل یکدیگر باشند.

آزادی منفی بدون آزادی مثبت ممکن است به آزادی صوری تبدیل شود؛ و آزادی مثبت بدون آزادی منفی نیز می‌تواند به مداخله‌ی بیش از حد قدرت در زندگی فردی و اجتماعی بینجامد.

تجربه‌ی تاریخی آذربایجان را می‌توان دقیقاً در همین نقطه خواند: تلاش برای یافتن شکلی از دموکراسی که هم در برابر تمرکز قدرت بایستد و هم مسئله‌ی توزیع قدرت را جدی بگیرد.

از این منظر، مسئله‌ی زبان و فرهنگ نیز صرفاً مسئله‌ای فرهنگی نیست. هنگامی که یک جامعه امکان استفاده از زبان خود، ایجاد نهادهای مدنی، آموزش، رسانه و مشارکت سیاسی را مطالبه می‌کند، در واقع درباره‌ی توزیع قدرت در حوزه‌ی عمومی سخن می‌گوید. هویت، در اینجا، از سطح احساس تعلق فراتر می‌رود و به مسئله‌ی دسترسی برابر به قدرت و امکان مشارکت در ساختن نظم سیاسی تبدیل می‌شود.

همین نکته است که اجازه نمی‌دهد جنبش آذربایجان را صرفاً با مفهوم ناسیونالیسم توضیح دهیم. اگر مسئله فقط هویت بود، آزادی فردی، عدالت اجتماعی و توزیع قدرت اهمیت ثانویه پیدا می‌کردند. اما تجربه‌ی تاریخی این جنبش نشان می‌دهد که مسئله‌ی هویت بارها در پیوند با مسئله‌ی قانون، مشارکت، عدالت و دموکراسی مطرح شده است.

در سوی دیگر نیز نمی‌توان این جنبش را صرفاً در چارچوب چپ طبقاتی فهم کرد. جامعه فقط از طبقات اقتصادی تشکیل نشده است؛ زبان، فرهنگ، منطقه و تعلقات جمعی نیز در توزیع قدرت نقش دارند. نادیده گرفتن این سطوح، بخشی از واقعیت اجتماعی را از تحلیل حذف می‌کند.

از این منظر، شاید ویژگی مهم جنبش آذربایجان نه انتخاب میان لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی، بلکه تلاش برای ایجاد پیوند میان آزادی و برابری باشد؛ پیوندی که در آن آزادی فردی و حقوق جمعی، مشارکت سیاسی و عدالت اجتماعی، تکثر فرهنگی و برابری شهروندی در تقابل ذاتی با یکدیگر قرار نگیرند.

مسئله‌ی اساسی در نهایت «آزادی در برابر برابری» نیست؛ بلکه پرسش این است که چه نوع نظم سیاسی می‌تواند آزادی را به امکانی واقعی برای همه تبدیل کند، بدون آنکه به بهانه‌ی برابری، آزادی را قربانی کند؟

شاید بتوان تجربه‌ی آذربایجان را از همین زاویه خواند: نه به‌عنوان انتخاب میان دو سنت، بلکه به‌عنوان جست‌وجویی تاریخی برای ساختن نقطه‌ی اتصال میان آن دو؛ جایی که آزادی از سلطه با آزادی برای مشارکت، و حقوق فردی با عدالت اجتماعی، در یک نظم دموکراتیک به یکدیگر برسند.

__

#پاراگراف 

@paragraph
 

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران