بابا بویوک آغا از دیگر مشتری های دائمی قهوه خانه مش اسماعیل بود . با قامتی بلند و کشیده و چهره ای گندم گون، بابا بیوک آقا از جوانان بزن بهادر بازارچه سیدحمزه بود . در محله، با همه با احترام رفتار میکرد. دعوا ها و گردنکشی هایش در بیرون از کوچه سیدحمزه بود. هر وقت بچه ها در خرابه های قبرستان سید حمزه پیل دسته ( الک دولک) بازی میکردند، بابا بیوک آغا پیل را که با دسته میزد، آنقدر بازویش قوی بود که پیل چند لحظه طول میکشید که از اسمان به زمین بر میگشت. خانواده بهرامی که بابا بیوک آغا ازاعضای سرشناس آن محسوب میشد، در بازارچه سیدحمزه چندین دکان بقالی داشتند. اصغر بهرامی، پسر عموی بابا بویوک اغا، از بازیکنان اصلی تیم باسکتبال تبریز و جوانی تحصیل کرده و مودب بود . قدی بلند و اندامی لاغر داشت. وقتی با لباس ورزشی از بازارچه سید حمزه میگذشت، همه نگاهش میکردند. از مشتری های دائمی قهوه خانه مش اسماعیل،. دو برادر گروهبان با نام فامیلی قمی بودند که به خاطر برخوردهای مردمی که داشتند، اهالی محل به آن ها با دیده احترام می نگریستند. یکی ازاین دو برادر، به احتمال زیاد برادر کوچک تر، در حادثه کودتای 28 مرداد سال 1332، با اقدام بجا، سرهنگ پور شریف ، رئیس شهربانی طرفدار دکتر مصدق را از مرگ حتمی در چنگ لات های شاه پرست، نجات داد. وقتی در فروردین ماهسال 1332، همین مزدوران حرفه ای در معیت پاسبان ها، در خیابان شهناز به تظاهرات در دفاع از دولت دکتر مصدق حمله کرده و من و چند تن دیگر از فعالین طرفدار نهضت ملی شدن نفت را به شدت مجروح ساختند ، سرهنگ پور شریف به یاری مان آمد و ما رااز دست مزدوران حرفه ای و مامورین شهربانی، رها ساخت. آنگاه ، مجروحین حمله سبعانه ارتجاع، در ماشین شهربانی، برای معالجه رهسپار بیمارستان شیر و خورشید شدند. در فردای آن روز، به دستور رئیس شهربانی، سردمداران چاقوکشان حرفه ای سلطنت طلب دستگیر شده ، روانه زندان گردیدند. این جیره بگیران دربار شاه ، تا روز 28 مرداد در زندان باقی ماندند. در آن روزهای حساس در تاریخ سیاسی ایران ، تبریز به پا خاسته، شعبان بی مخ های خود را داشت!
+++++
کچل شازدا ( شاهزاده کچل) از مشتری های دائمی دیگر قهوه خانه مش اسماعیل بود این مرد کوتاه قد نیمه سنکچل، همه روزه در گوشه ای از بازارچه، بساط میوه وسبزی فروشی را پهن میکرد. وی در شمار کسبه تهی دست و کم درآمد کوچه سیدحمزه بود. کچل شازدا عصر ها خسته از کار روزانه، سری به قهوه خانه مش اسماعیل میزد تا با نوشیدن چائی قند پهلو، خستگی روزانه را از تن به در کند. کچل شازدا برادری از خود کوچک تر داشت که در شمار بیکاران و بی خانمان های محله بود. گاه بگاه در دکه سبزی فروشی برادرش ظاهر می شد ، اندک پولی از شازدا میگرفت و جیم میشد. مختار پیاز فروش هم، گاهی به قهوه حانه مش اسماعیل سری میزد. مختار مرد نسبته مسن فقیری بود که در سکوی مسجد سیدحمزه، پیاز و هویج و سیب زمینی می فروخت . زن و بچه نداشت. با درآمدناچیزی که داشت، زندگی خود را میگذراند. آن زمان ها ، در تبریز دو نوع هویج کاشته میشد. یکی زرد رنگ و دیگری قرمز رنگ . مختار هر دونوع هویج را میفروخت . هویج زرد در پخت و پز در خانه ها به کار میرفت و هویج قرمز به صورت خام خورده میشد . یاد دارم که با خرج مبلغ کمی، هویج قرمز از مختارخریده و در بازارچه آن را نه پخته می خوردم. مختار که عمرش همه در فقر و بی خانمانی گذشته بود ، ضمن صحبت اغلب میگفت : اگر ثروت های دنیا را عادلانه تفسیم میکردند ، اینهمه بدبختی و فقر در این شهر وجود نداشت. مختاردر یک سکوی مسجد سید حمزه بساط سیب زمینی فروشی داشت و من در سکوی دیگر مسجد، در سینی بزرگ مسی، شیرینی میفروختم . هر هفته یک بار هم، استا رجب، با سماور سفیدی که به پشتش بسته بود، به بازارچه سید حمزه می آمد و در گوشه ای در پهلوی سنگک پزی حسن چورکچی ، بساط چای دارچین خود را می گستراند. آنگاه اهالی بازارچه بر گرد سماور استا رجب جمع شده و با پرداخت ده شاهی، فنجانی چائی گرم و مطبوع خریده ، همانجا آن را می نوشیدند. من خود از مشتری های پر و پا قرص عمو رجب بودم.
+++++
روبروی قهوه خانه مش اسماعیل، در سمت چپ بازارچه سیدحمزه در نوجوانی من، دکان بزرگ سلمانی وجود داشت که صاحب آن پیرمرد بد اخلاق همه فن حریفی بود که هم سر مشتریان را می تراشید و هم با زالو هائی که در شیشه نگه میداشت، خون آنها را در صورت در خواست، میگرفت. در عین حال، دندان های پوسیده اهالی محله را با کلبتین می کشید. یکی از روز ها، طرف های ظهر از یازارچه سیدحمزه میگذشتم. فریاد وحشتناکی از درون مغازه سلمانی نبش کوچه، توجهم را به خود جلب کرد. بی اختیار به جلو مغازه رفتم تا از علت فریاد و شیون درون دکان، خبردار شوم. چند تن دیگر هم در جلو دکان، جمع شده بودند. به درون دکان نظری افکندم. منظره ای سخت دل خراش به چشمم خورد . مرد نیمه سن چاق و خپلی به صندلی تکیه داده، شاگرد سلمانی دست هایش را محکم گرفته و دلاک یعنی همین صاحب دکان سلمانی، با کلبتینی داشت یکی از دندان های این مرد بیچاره را در می آورد . ریشه دندان پوسیده، سفت بود و هر قدر دلاک زور میزد،کنده نمی شد. بهمین جهت نیز، مشتری درمانده لاینقطع داد و فریاد میکرد و روی صنلی دست و پا میزد. تاب دیدن این منظره دلخراش را نداشتم و با تندی از مقابل دکان ، رد شدم. کمی بالاتر از دکان سلمانی ، دکان لبو فروشی علی دودیللی قرار داشت. علی دودیللی در تابستان ها در جلو سنگک پزی حسن چورکچی، ( نانوا) بساط جگر پزی راه می انداخت و در زمستان ها، لبو فروشی میکرد. اهالی محله، به علی جگرکی لقب دودیللی را به این دلیل داده بودند چون به وعده هائی که میداد، عمل نمیکرد. اگر به کسی مقروض بود، مدام امروز و فردا میکرد و پرداخت دیون خودرا هر روز به بهانه ای عقب می انداخت. در دوران کودکی من، یکی از تنقلات اهالی تبریز در زمستان ها، لبوی داغ و سیب زمینی داغ بود. علی دودیللی بعد ها در پشت دکانش، میز و صندلی گذاشته و در بشقاب های چینی و کارد و چنگال، از مشتری ها با لبوی داغ، پذیرائی میکرد. جنب دکان لبو فروشی، مغازه کوچک عطاری مشهدی یحیی، قرار داشت. مشهدی یحیی مردی کوتاه قد و نسبته چاق بد اخلاقی بود با ریش سفید وچشمهای سیاه ریز . ظهرکه فرا میرسید، مشهدی یحیی دکان را می بست و در مواردی هم آنرا به پسر جوانش آغا محمد تقی می سپرد و میرفت به مقبره سید حمزه . آنجا از پله های باریک مناره مقبره بالا رفته و در بالای مناره بلند ، اذان میگفت. صدای رسا و دلنشینی داشت که در سرتاسر بازارچه سیدحمزه طنین انداز میشد و به گوش دکانداران و عابرین میرسید.
+++++
پهلوی عطاری مشهدی یحیی، مغازه آ قلی بقال قرار داشت. این بقال کم حرف و سخت کوش جنب درب بزرگ مسجد سیدحمزه، همسایه دیوار به دیوار ما بود. آقلی بقال،با قدی کوتاه صورتی گرد و بینی بزرگ ، همه روزه در خانه خود که به خانه ما چسبیده بود، شیر تازه دوشیده را که دهاتی های دهات اطراف تبریز برایش می آوردند، در دیکهای بزرگ جوشانده و از آن، ماست و پنیر می ساخت. هر روز صبح که من و برادرم حسین به مدرسه میرفتیم، پشت درب خانه مان چند تن از دهاتی ها را می دیدیم که داشتند ظرف های سنگین شیر را از پشت چند راس خر و قاطر بر داشته و آنها را به داخل خانه آقلی بقال ، حمل میکردند. الاغ ها و قاطر ها عرض و طول کوچه بن بست را میگرفتند. چنانچه ما با دشواری راه برای رفتن پیدا میکردیم. بوی شیر آمیختهبا بوی پهن خر و قاطر، سرتاسر کوچه بن بست ما را پر میکرد. صاحبان الاغ ها و قاطر ها ، اهالی دهات اطراف تبریز بودند که شیر خام را به شهر آورده و با پولی که از فروش آن به دست می آوردند، قند و چائی و دیگر لوازم زندگی را در تبریز خریده و به دهات خود ، بر میگشتند. گاهی من و برادرم به خانه آقلی بقال میرفتیم و او را می دیدیم که عرق ریزان، در حال جوشاندن شیر در دیک های بزرگ مسی بود. در چنین مواردی، ربابه خانم زن آقلی بقال، به من و برادرم حسین، در کاسه های کوچک مسی شیر داغ میداد. ما هم با اشتها آنرا همانجا می خوردیم. ربابه خانم ،پیر زن لاغر اندام قد بلند خوش صحبتی بود که با اغلب همسایه ها، رفت و آمد داشت. اما روابط ربابه خانم با شوهرش آ قلی بقال، زیاد حسنه نبود . اغلب با هم دعوا و کشمکش داشتند. ربابه خانم بیش از ده گربه در خانه اش نگهداری میکرد . سخت مواظب سلامتی و رفاه حال آنها بود برایشان هر روز در دو نوبت در بشقاب های چینی، غذای گرم میداد. گوئی این گربه های ملوس، بچه های او بودند.
+++++
ربابه خانم دوستی نیمه سن هم داشت به نام دامدا باجا که در کوچه ما زندگی نمیکرد . اما گاه گاهی برای دیدن ربابه خانم، به کوچه ما می آمد. نمیدانم لقب دامدا باجا را کی به او داده بود . زنی بود نیمه سن، چاق و کوتاه قد با صورتی گل انداخته. هر وقت به محله ما می آمد ، در گوشه ای از دربند ضیا العلما ، زنان محله گرد او جمع میشدند و به حرف های این زن خوش مشرب که از سر دو عالم آگاه بود، گوشفرا میدادند. دامدا باجا ساعت ها در باره اخبار محله و دربندهای اطراف کوچه سید حمزه، حرف میزد. انرژی فوق العاده داشت و هیچوقت خسته نمی شد. در فلان خانه ، ماه آینده بساط عروسی بر پا خواهد شد. شوهر فلان خانم، سه روز بعد، از مسافرت تهران برمیگردد. دکتر ها حاجی تقی شوهر ام لیلا ن را جواب داده اند . بیچاره دچار درد بی درمان شده است. بهمین زودی ها جان به جان آفرین می بخشد. مشهدی سیف اله بقال، عیال و فرزندانش را تنها گذاشته، برای زیارت امام، به کربلا رفته است. کربلائی معصومه با عروسش رفتار خوب ندارد و تا پسرش از سر کار برمیگردد، شرو ع میکند به بدگوئی در باره این دختر بیچاره که از روزی که به خانه شوهر پا گذاشته ، روز خوشی ندیده است. این ها ، نمونه هائی از اخبار و احوالات محله بو د که دامدا باجا در بازگو کردن آن ها، ید طولائی داشت دامدا باجا درعین حال ، نیمه دکتر هم بود و زنان محله در باره مشکلات طبی که خود و افراد خانواده هایشان داشتند ، از وی چاره و علاج میخواستند. دامدا باجا در طول سال ها، چیزهائی درباره خواص درمانی گیاهان یاد گرفته بود.
+++++
داستان شیرین محله قدیمی ما و قهوه خانه مش اسماعیل به اینجا ختم نمی شود. در دنباله این یاد داشت ها، بیشتر در این باره خواهم نوشت. این نوشته را بجا میدانم که با بازگو کردن معرکه گیری های علی بدوام قصه گوی دوره گرد تبریز هشتاد سال پیش، به پایان برسانم. در زمان کودکی من، درویش ها، نقال ها و کمدین های دوره گردی در تبریز بودند که در قهوه خانه ها و میادین محلات شهر به نقالی و معرکه گیری، اشتغال داشتند. اهالی بر دور بساط آن ها جمع شده و به قصه ها و نمایشات شان، گوش فرا میدادند. تماشای این هنر نمائی های تفریحی، در واقع امر پادزهری بود بر مرثیه خوانی آخوند ها که با شرح مصیب آل عبا و گریاندن مردم، کسب معاش می کردند. در تبریز هشتاد سال پیش، تنها چهار سینما وجود داشتند که اغلب فیلم های کابوئی آمریکائی نشان میدادند . سینما دیده بان در وسط های خیابان پهلوی ، در ماه رمضان معمولا فیلم مشهدی عباد را به نمایش میگذاشت. این فیلم معروف به زبان ترکی، در تبریز طرفداران زیاد داشت . در مقابل سینما دیده بان ، سینما هما ی قرار داشت. من و برادرم حسین چون سنمان کم بود، دو نفری پنج قران میدادیم و یک بلیط می گرفتیم. گاهی فیلم در وسط نمایش، قطع می شد. در چنین موارد، نصف بلیط را که داشتیم ، مسئولین سینماامضا میکردند تا دوباره بدون پرداخت پول، به سینما بیاییم.دو سینمای دیگر عبارت بودند از سینما میهن در پاساژ و سینما متروپول در نزدیکی باغ گلستان. این ها تنها وسیله تفریح و سرگرمی اهالی تبریز بودند . در چنین اوضاع و احوالی، معرکه گیری نقال ها و هنرمندان دوره گرد و نمایشات خیابانی پهلوان های نامدار شهر از قبیل علی پهلوان و حسن پهلوان ، طبیعته طرفداران زیادی داشت. در میان درویش ها و کمدین های شهر ، علی بدوام جای خود را داشت. من در تمام عمرم ، قصه گوئی بدین هنرمندیو شیرین سخنی ندیده ام. در کوچه ما ، در فاصله بین بازارچه سید حمزه و مقبره به همان نام، میدان کوچکی بود که علی بدوام هر وقت به محله ما می آمد ، بساط خود را در آنجا پهن میکرد . اهل محله که از حضور علی بدوام آگاه میشدند، دسته دسته برای مشاهده هنرنمائی های وی به محل معرکه گیری می آمدند. من خود، از مشتری های پر و پا قرص نمایشات علی بدوام بودم. معرکه گیری علی بدوام بدین ترتیب بود که وی ابتدا آجری را که با خود همراه داشت، در وسط میدان میگذاشت و دستمالی بر روی آن، می انداخت و آنگاه خطاب به تماشاگران میگفت این تکه آجر را اگر میخواهید در مقابل چشمانتان تبدیل به مار افعی بکنم، از بین شما جمیت انبوه دوازده نفر میحواهم که با آرزوی زیارت قبر شش گوشه امام حسین ، هرکدام دو قران از جیب در آورده و به ظرفی که دور میگردانم ،بریزند. علی بدوام در حالی که این حرف ها را میزد ، دستش را بزیر دستمالی که آجر را پوشانده بود برده و فورا آنرا بیرون میکشید و به زبان ترکی با صدای بلند میگفت ساشدی ساشدی ( گزید گزید ) گوئی آجر جای خود را به مار زهردار داده است! درویش دوره گرد، پس از جمع آوری مبالغی پول ، در حال حرکت و تکان دادن دست ها، با شور و حرارت این ترانه ترکی را بلند بلند دکلامه میکرد. یئری یئری بیرده بیرده ممه لری گیرده گیرده . بسیاری از تماشاچی ها نیز این ترانه را یک صدا ، تکرار میکردند. یئری یئری بیرده بیرده ممه لری گیرده گیرده . پس از اینکه رقص و ترانه خوانی علی بدوام به پایان میرسید ، جمعیتی که دور علی بدوام جمع شده بودند، مشتاقانه از وی میخواستند که آجری را که به مار تبدیل شده ، نشانشان بدهد. علی بدوام در حالی که لبخندی بر لب داشت، رویش را به تماشاگران کرده، چنین میگفت : گیرم من گفتم اجر را به شکل مار در خواهم آورد، شما که عقل دارید باید میدانستید که هیچوقت آجر به مار تبدیل نمیشود ! آنگاه علی بدوام دستمال را از روی آجر کنار زده و در میان بهت و حیرت عمومی ، راه خود را پیش می گرفت و از محل نمایش، دور میشد. علی بدوام داستان سرای بی مانندی نیز بود. وقتی به داستان گوئی می پرداخت با آن صدای رسا و شیوه جذاب نطق و بیان، شور و شادمانی زاید الوصف سرتاسر محل معرکه گیری را پر میکرد. در آخرهای عمرش ، علی بدوام سخت مشروبی شده بود. میگفتند به جای عرق، آلکل خالص مینوشد . یکی از روزها ، علی بدوام را در بازارچه سیدحمزه دیدم که شیشه عرق در دست، مست و بی خیال، راه می رفت. دلم سخت به حالش سوخت.
پایان
مرداد ماه سال 1405