یادداشت اختصاصی #پاراگراف
جستاری بر جنبش جمهوریخواهی در ایران
در ایران، جمهوریخواهی غالباً در چارچوب تقابل با سلطنت تعریف شده و چنان بازنمایی گشته است که گویی بحران اصلی همواره جانشینی یک شکل حکومت با شکلی دیگر است؛ اما تجربه یک قرن گذشته نشان میدهد که بحران ایران نه صرفاً بحران شکل حکومت، بلکه بحران ساختار دولت است. مسئله اساسی مشتمل بر این امر است که دولت ایرانی، فارغ از اینکه تاج بر سر داشته باشد یا عمامه، همواره بر الگوی تمرکز قدرت، یکسانسازی فرهنگی و انکار تکثر ملی استوار بوده است.
از این منظر، جمهوریخواهی آذربایجانمحور پیش از آنکه نقد سلطنت باشد، نقد دولت متمرکز است؛ چرا که تمرکزگرایی، ستون فقرات تمام اشکال اقتدارگرایی در ایران معاصر بوده است و دولت متمرکز نیز برای بازتولید خود ناگزیر از تولید یک روایت واحد از تاریخ، یک زبان برتر و یک هویت مسلط بوده و در این فرآیند، ملتهای غیرفارس را به حاشیه رانده است. در نتیجه، مسئله آذربایجان صرفاً مسئله آموزش زبان ترکی یا توسعه منطقهای نیست؛ بلکه مسئله مشارکت برابر در تعریف قدرت سیاسی است.
جمهوریخواهی در خوانش آذربایجانی، بر این فرض استوار است که حاکمیت مردم بدون حاکمیت ملتها ناقص است؛ چنانکه فرد باید از حق تعیین سرنوشت سیاسی خود برخوردار باشد، جوامع ملی نیز باید بتوانند در اداره سرزمین، فرهنگ و منابع خود نقش تعیینکننده داشته باشند و دموکراسی نیز زمانی معنا پیدا میکند که هم حقوق فردی و هم حقوق جمعی به رسمیت شناخته شوند.
بخش مهمی از جمهوریخواهان ایرانی، آگاهانه یا ناآگاهانه، همچنان در چارچوب نوعی «جمهوریخواهی مرکزگرا» میاندیشد نگاهی که جمهوری را تنها به معنای انتخابات آزاد، تفکیک قوا و گردش نخبگان سیاسی تفسیر و معرفی کرده است و در برابر پرسش «چگونگی توزیع قدرت میان ملتها» همواره سکوت میکند.
این نگرش تمرکزگرا تنها مدیران را جا به جا میکند و تغییری در ساختار و محتوای آن به وجود نمیآورد و چنین الگویی در بهترین حالت میتواند به یک دموکراسی ناقص منجر شود؛ نوعی دموکراسی که در آن اکثریت فرهنگی، ابزارهای دولت را برای بازتولید هژمونی و استیلای خود حفظ میکند.
جمهوریخواهی آذربایجانمحور در برابر این رویکرد، بر اصل کثرتگرایی ملی تأکید دارد؛ ایران نه یک جامعه تکهویتی، بلکه مجموعهای از ملتها، زبانها و حافظههای تاریخی متفاوت است. نادیده گرفتن این واقعیت، نه وحدت ملی میآفریند و نه ثبات سیاسی بلکه شکافهای اجتماعی را عمیقتر میکند.
تجربه دولتهای مدرن نیز نشان داده است که همبستگی پایدار نه از مسیر همسانسازی، بلکه از طریق به رسمیت شناختن تفاوتها شکل میگیرد و بر این اساس جمهوریخواهی آذربایجانمحور به طور طبیعی با ایدههایی چون تمرکززدایی، خودگردانی منطقهای، فدرالیسم و تقسیم افقی قدرت پیوند میخورد؛ زیرا آزادی تنها در رابطه میان دولت و شهروند تعریف نمیشود بلکه در رابطه میان مرکز و پیرامون نیز معنا پیدا میکند. همانگونه که فرد نباید زیر سلطه دولت باشد، یک ملت نیز نباید تحت سلطه اراده فرهنگی و سیاسی ملت دیگر قرار گیرد.
در این چارچوب، جمهوری نه پایان مسیر، بلکه آغاز بازتعریف قرارداد سیاسی در ایران است؛ قراردادی که در آن هیچ ملت، زبان یا هویتی صاحب امتیاز ویژه نباشد و مشروعیت نظام سیاسی از مشارکت برابر همه اجزای جامعه سرچشمه بگیرد. آذربایجان در چنین چشماندازی نه خواهان امتیاز، بلکه خواهان عدالت است؛ عدالت در قدرت، عدالت در فرهنگ و برابری در حق تعیین سرنوشت.
شاید مهمترین تفاوت جمهوریخواهی آذربایجانمحور با روایتهای کلاسیک جمهوریخواهی ایرانی در همین نقطه نهفته باشد: مسئله اصلی نه «چه کسی حکومت میکند»، بلکه «قدرت چگونه توزیع میشود» است. تا زمانی که این پرسش بیپاسخ بماند، تغییر حکومتها تنها جابهجایی صورتهای قدرت خواهد بود؛ اما پاسخ به آن میتواند راه را برای شکلگیری ایرانی دموکراتیک، چندملیتی و مبتنی بر مشارکت برابر هموار کند.
___
#پاراگراف
@paragraph