وقتی شش سال از عمرم میگذشت، مادرم با سفارش اقوام نزدیک ، با مردی باریک اندام نسبته بلند قد به نام مشهدی ابراهیم که اهل عباس آباد یکی از دهات نزدیک تبریز بود، ازدواج کرد. مشهدی ابراهیم که در حدود چهل سال از عمرش میگذشت ، نمونه ای از یک انسان شریف و ساده دل بود. با من وبرادرم، رفتارش همیشه بسیار محبت آمیز و ملایم بود. در جوانی به امور داد و ستد اشتغال داشته و زمانی صاحب سرمایه و اندوخته قابل ملاحظه ای بوده است. اما وقتی با مادرم ازدواج میکرد، آن اندوخته و دارائی را از دست داده بود و آهی در بساط نداشت . با ازدواج مجدد مادرم، حامی و سرپرستی برای من و برادرم پیدا شد و زندگی خانواده، سر و سامانی پیدا کرد . خاطره ای فراموش نشدنی از نخستین برخوردم با ناپدریم مشهدی ابراهیم دارم که آنرا اینجا نقل میکنم. صبح یک روز گرم بهاری بود. نور آفتاب بخشی از حیاط را فرا گرفته بود. مادرم در حیاط جلو پنجره اطاق خوابمان با مردی نیمه سن گرم صحبت بود . با دیدن این آدم ناشناش با کت و شلوارو جلقه سرمه ای رنگ در حیاط خانه مان، با تعجب به روی مادرم خیره شدم . گوئی از مادرم میخواستم که این شخص ناشناس را به من معرفی کند . مادرم که ملتفت نگاه های کنجکاوانه ام شده بود ، گفت حسن این پدر توست . میخواستم به مادرم حالی کنم که این فرد ناشناس، پدر من نیست. اما در همان لحظه ناپدریم روی به من کرد و به دنبال حرف های مادرم گفت: آری من پدرت هستم . آنگاه دست در جیبش کرده، سکه پولی در آورده، آنرا به من داد . من تا رنگ پول را دیدم، منتظر بقیه حرف های ناپدریم نشدم . دوان دوان از خانه بیرون آمده، روانه بازارچه سید حمزه شدم تا از شیرنی فروش دم بازارچه ، شیرینی آب نبات بخرم! خاطره دیگر از اوایل آمدن ناپدریم به خانه مان، رفتن خانواده به باغ گلستان بود. در آن زمان ها، باغ گلستان محل گردش و تفرج اهالی تبریز بود پس از یک دو ساعت سیر و قدم زدن در این باغ دلگشا با گلهای رنگارنگ و استخر وسط باغ و چرخ فلک برای بچه ها، وقتی از درب باغ بیرون میرفتیم ، من با دستم اشاره به مجسمه تمام قد رضاشاه که در درون باغ گذاشته شده بود ، کرده، گفتم به زودی این مجسمه سرنگون میشود. ناپدریم رویش را به من کرده ، با درشتی گفت صدایت را قطع کن. دیگر از این حرف ها نزن. من هم که سخت ترسیده بودم ، ساکت شده حرفی نزدم . وقتی این خاطرات را می نوشتم، میخواستم در باره این واقعه باور نکردنی، حرفی نزنم . اما چون قرار است در این خاطرات ، واقعیت ها را آنطور که به وقوع پیوسته اند نقل کنم ، لازم دانستم این حادثه عجیب را نیز بازگو کنم . در آن زمان که اواخر بهار سال 1320 شمسی بود ، هفت سال از عمرم میگذشت. رضا شاه در قدرت بود و قشون هایمتفقین هنوز به ایران حمله نکرده بودند.
+++++
تبریز دوران کودکی من، شهری بزرگ و با صفا ، دارای محله های قدیمی بود. رودخانه میدان چائی، شهر را به دو قسمت شمالی و جنوبی، تقسیم میکرد. در برخی از محلات این شهر تاریخی، امام زاده هائی بودند که زایرین زیادی از خود تبریز و نقاط دیگر ایران و گاها از کشورهای مجاور ایران را، به خود جلب میکردند. مادرم میگفت که سید حمزه یکی از پسران امام هفتم؛ در مقبره ای در کوچه ما مدفون است . جاعلین تاریخ، برای سیدحمزه شجره نامه ای هم جعل کرده بودند که وی را به طور مستقیم به امام هفتم شیعیان پیوند میداد. در همان زمان نوجوانی، پس از اندک تحقیقی که کردم ، معلوم شد این سید حمزه ربطی به امام موسی نداشته و یکی از افراد سرشناسی بوده که صد ها سال پس از زمان امام هفتم، در تبریز زندگی میکرد. در نزدیکی مقبره سیدحمزه، در زمان کودکی من قبرستان قدیمی متروکی بود که مقبره الشعرا در انتهای آن قرار داشت.خاقانی شیروانی شاعر معروف قرن ششم هجری و ده ها شاعر دیگر، در این مقبره مدفونند. در دوران حکومت فرقه دموکرات آذربایجان، این قبرستان متروکه ، به پارک کوچک زیبائی با گلهای خوشرنگ و خوش بو، مبدل شد. مسئولین فرقه دموکرات، ا ین پارک نو ساحت را به یاد مبارزات شیخ محمد خیابانی، خیابانی باغچاسی نام گذاری کردند. روز 21 آذر سال 1325، دارو دسته های مزدور مخالف فرقه دموکرات، به باغچه شیخ محمد خیابانی حمله کرده و لوحه یادبود برای این شخصیت دموکرات را، تکه تکه کردند. در چند قدمی مقبرالشعرا، در خانه کوچکی پیرمرد لاغر اندام ریش سفیدی زندگی میکرد که میگفتند از بقایای بابی ها میباشد. گاهی او را در کوچه میدیدم که عصا در دست، آهسته و آرام گام برمیداشت. موجد مذهب بابیه ، جوانی شیرازی به نام علی محمد باب بود که به خاطر عقایدش در زمان محمد شاه قاجار، در تبریز اعدام شد.
+++++
هفتاد هشتاد سال پیش،. در بازارچه سیدحمزه سه قهوه خانه وجود داشت که یکی از آنها که ایوانلی قهوه خانا نامیده میشد، پاتوق بچه های محله بود. قهوه خانه دیگری در گوشه ای از محوطه میدان بازارچه، پاتوق کارگران، بنا ها و عمله ها بود. درسومین قهوه خانه، گروه قلیان کش ها، گرد هم می آمدند. همه روزه عصر ها ، بچه های محله در ایوانلی قهوه خانه جمع شده و ضمن نوشیدن چائی، از زمین و آسمان با هم دیگر صحبت میکردند. خاطره این مشتریان قهوه خانه مش اسماعیل با تمام شادابی و طراوتش، هنوز دریادم باقی مانده است. اکثر این مشتری ها ، آدم های ساده دل بی سواد و زحمتکش بودند. کور یحیی ، دلاک حمام میرزا احمد در بالای بازارچه سید حمزه، یکی از مشتری های دائمی قهوه خانه مش اسماعیل بود. یحیی چون در حادثه ای یکی از چشم هایش را از دست داده بود، ملقب به کور یحیی شده بود . وی قدی کوتاه و چهره ای گندمگون داشت . آدم خوش برخورد بی آزاری بود . از کار که دست می کشید، برای صرف چائی و دیدن دوستان، به قهوه خانه مش اسماعیل می آمد و ساعت ها در آنجا گرم صحبت با این و آن بود. محمد اسلامی برادر بزرگ تر مشهدی اسماعیل، در طبقه پائینی ساختمان دو طبقه ، دکان عطاری داشت. در این طبقه، سه باب دکان دیگر هم بودند . در یکی از دکان های این ساختمان دو طبقه، کلب علی ( کربلائی) پینه چی از مجاهدین دوران انقلاب مشروطه،دکه پینه دوزی داشت. دکان دیگر متعلق به حسین آغا ، صاحب سلمانی فتوت بود. محسن پسر حسین آعا سلمانی،از دوستان دوران کودکی من بود. در آخرین دکان از چهار دکان طبقه اول ساختمان، داروخانه دکتر اسودی قرار داشت که آنرا برادر کوچکترش که اسمش در یادم نیست، اداره میکرد. مشتری دائمی دیگر قهوه خانه مشهدی اسماعیل، چئری محمد حسین پسر رویه بی بی بود. رویه بی بی مادر محمد حسین، پیرزنی مو سفید و لاغر اندام خوش برخورد ی بود که گاهی در کارهای خانه، به مادرم کمک میکرد . من زنی به این مهربانی و مردم داری در عمرم کمتر دیده ام. محمد حسین چون یکی از چشم هایش لوچ بود، اهل محل به او لقب چئری داده بودند . چئری محمد حسین اندامی کشیده و لاغر، چشمانی نافذ و سبیل های نسبته کلفت داشت حدود 25 سال از عمرش میگذشت . در دکان سوتچی یوسف ( یوسف شیر فروش) کارگری میکرد. گاهی بیکار میشد و دوباره در همان محل سابق، مشغول کار میشد . سوتچی یوسف که خانه اش در نزدیکی دکانش بود، آدم خوش اخلاقی نبود. با شاگردان دکان برخورد تندی داشت . بهمین جهت نیز هر کس در دکانش کار میکرد ، دوام نمی آورد و کارش را ترک میکرد. سوتچی یوسف در زمان کودکی من، بیش از پنجاه سال از عمرش میگذشت. قدی بلند، موهای سفید ژولیده و چشمانی آبی رنگ داشت. استراحت و آرامش برایش معنائی نداشتو مدام در حرکت و تقلا بود . سوتچی یوسف را اغلب میدیدم که با لباس های ژنده بر تن، از دکان به سمت خانه اش، تند تند گام بر میداشت. یوسف سوتچی، زن موقر و خوش برخوردی داشت به نام امینه خانم. گاهی امینه خانم را می دیدم که بدون حجاب، با پیراهن گلی رنگ بر تن، آرام و موقر از بازارچه سیدحمزه به سمت خانه اش رهسپار بود. در رفتار و آداب معاشرت، امینه خانم درست نقطه مقابل شوهرش بود. وی یکی از دوستان انگشت شمار مادرم در محله بود دختری به نام فاطمه خانم از شوهر اولش داشت که در شهر میانه معلم بود و در تعطیلات نوروز و تابستان ها برای دیدن مادرش به تبریز می آمد . امینه خانم برادری هم داشت که در میانه ، مغازه دوچرخه فروشی را اداره میکرد.
+++++
از دیگر افراد سرشناس محله که در قهوه خانه مش اسماعیل حضور داشتند، یکی هم استا مبارک بود. استا مبارک ، دکان پینه دوزی محقری داشت در حرمخانه، کوچه بین دبیرستان دخترانه شاهدخت و بازار کفاشان. شب ها که دست از کار طاقت فرسا میکشید، می آمد به قهوه خانه مش اسماعیل تا با نوشیدن چائی و صحبت با آشنایان ، خستگی کار روزانه را از تن بیرون کند. مدتی بود به علت کهولت سن، خیلی کم به سر کار میرفت و درآمد ناچیزش،کمتر هم شده بود. مش اسماعیل که از فقر و بی پولی استا مبارک آگاه بود ، پول چائی ازش نمیگرفت . گاهی این و آن هم، برای استا مبارک دستور چائی میدادند. چند روزی بود که دیگر استا مبارک به قهوه خانه نمی آمد. کم کم مشتری های دائمی قهوه خانه ، نگران می شدند. استا مبارک انسانی خوش مشرب و دوست داشتنی بود . همه ما به این کارگر فقیر زحمتکش که در حدود هفتاد سال از عمرش میگذشت ، با آن اندام لاغر استحوانی ، احترام زیاد قایل بودیم. یک هفته گذشت و از اوستا مبارک، خبری نشد . با گذشت روزها، نگرانی ها هرچه بیشتر می شد. با صوابدید یکی از مشتری های دائم قهوه خانه، قرار شدتعدادی از دوستان و آشنایان استا مبارک به خانه او رفته و جویای حالش گردند. من یکی از این چند نفر بودم که در بعد از ظهر یکی از روزها، در جستجوی منزل استا مبارک ،به سمت دامنه های کوه عینالی در محله سرخاب، براه افتادیم.از این و آن جویای خانه استا مبارک شدیم. کسی خانه وی را نمی شناخت.همین قدر میدانستیم که اوستا مبارک در قسمت های بالائی محله سرخاب نرسیده به دامنه کوه عینالی ، زندگی میکند. از این و آن جویای محل زندگی اوستا مبارک شدیم. بالاخره خانه نیمه مخروبه او را پیدا کردیم . حلقه در را به صدا در آوردیم ، کسی جواب نداد. مدتی صبر کردیم ، اما کسی در را باز نکرد. مجبور شدیم در را شکسته ، وارد حیاط شویم. از حیاط کوچک لخت و بی درحت عبور کرده، وارد دهلیز خانه شدیم. بوی تند تعفن،سرتاسر دهلیز را فرا گرفته بود. وارد اطاق که شدیم، با صحنه دهشتناکی روبرو گشتیم که آنرا تا امروز هم فراموش نکرده ام. جسد بی جان اوستا مبارک، روی دوشک کهنه ای افتاده بود. بوی تند تعفن نشان میداد که از مرگ اوستا مبارک در تنهائی و گرسنگی، چند روزی گذشته بود. با دیدن نعش اوستا مبارک، بهت و ناباوری همه ما را فرا گرفت واشک از چشمانمان بی اختیار، جاری شد. در میان تاسف و اندوه، قرارگذاشتیم دو تن از همراهان را که با محل اقامت استا مبارک آشنائی داشتند، به قبرستانی که در نزدیکی خانه اوستا مبارک دردامنه های کوه عینالی بود رفته، برای بردن نعش اوستا مبارک، تابوت بیاورند نیم ساعتی نگذشته بود که آنها همراه تابوت و دو تن ازعمله های قبرستان، برگشتند. آنگاه در میان حزن و اندوه عمومی ، جنازه اوستا مبارک را در تابوت نهاده ، پتوئی بر روی نعش انداخته، صلوات گویان همگی رهسپار قبرستان شدیم . جسد لاغر و استخوانی اوستا مبارک را مرده شوی شسته و آن جسم فرسوده را درقبری که آماده بود، دفن کردند . چه سرنوشت شوم و دردناکی. پیرمرد فقیر و رنج دیده ای که غرورش اجازه نداده بود دست تکدی حتی به سوی آشنایان نزدیک بگشاید، درگوشه ای از خانه ای مخروبه در اطاق محقری ، جان داده و خود را ازچنگ بیکاری و تهی دستی ، نجات داده بود! مرگ رقت بار استا مبارک وقتی به گوش اهالی کوچه سیدحمزه رسید ، همه از کوچک و بزرگ، در فقدان این انسان شریف و آزاده، غرق غبار ملالت شدند. تا یک هفته در قهوه خانه مش اسماعیل، همه صحبت ها در باره استا مبارک و مرگ جا نگداز اوبود. مشتری ها که جای همیشگی استا مبارک را در قهوه خانه خالی میدیدند، سخت ناراحت میشدند. مرگ استا مبارک شوخی نبود . یک کارگر زحمتکشی داشت در گوشه خانه محقرش از گرسنگی جان میداد و کسی از آشنایان وی و اهالی محل سکونتش، از این فاجعه هولناک، خبردار نبود.
+++++
بر گردیم به ادامه داستان مشتری های قهوه خانه مش اسماعیل در بازارچه سیدحمزه. یکی دیگر از مشتریان دائمی قهوه خانه، شخصی بود به نام عمر جمشید . وی هیکلی درشت، چشمانی ور آمده ، دماغی گنده و صورتی پر از کک و مک داشت. عمر جمشید گروهبان ارتش بود و در زور خانه ببر در بازارچه حرمخانه ، شغل مرشدی داشت . طبل میزد و اشعار رزمی از شاهنامه میخواند. اهل محل به علت صورت پر کک و مکش ، به او لقب عمر جمشید داده بودند. جمشید فردی بسیار خوش مشرب و بذله گو بود . با شوخی ها و ظریفه گوئی هایش، هر وقت به قهوه خانه مش اسماعیل می آمد، با خود دنیائی از صفا و شادابی به ارمغان می آورد. در دوران کودکی من ، عقاید ناهنجار زیادی بین اهالی شهر تبریز و دیگر شهرهای ایران در باره عمر بن خطاب دومین خلیفه اسلام، وجود داشت. یکی از این عقاید سخیف و در عین حال زیانبار در یک کشور چند ملیتی و چند مذهبی نظیر ایران، بد و بیراه گفتن به خلفای راشدین ، ابوبکر، عمر و عثمان بود. این رسم نکوهیده که از زمان حکومت صفویه آغاز شده بود، در دوران کودکی من ، در تبریز همچنان رواج داشت. هر کس که قیافه ای نه چندان نیکو داشت، لقب عمربه او میدادند. یکی از لوطی های مشهور تبریز در آن زمان ها، شخصی بود به نام عمر حسن که قاچاقچی معروفی بود.خرافات و تاریک اندیشی در بین اهالی شهر تبریز در آن زمان، حد و اندازه نداشت. یکی از مراسم نکوهیده که همه ساله در برخی ازخانواده های تبریزی برگزار میشد ، مراسم عمر سوزانی بود . یکی از روزها ، بهمراه مادرم ، من و برادرم رفته بودیم به خانه مشهدی عباس، برادر ناپدریم مشهدی ابراهیم در محله راسته کوچه. در یکی ازاطاق های خانه ، در حدود بیست تن از زنان فامیل برای بد و بیراه گفتن به عمر، در جشن عمر سوزانی گرد هم آمده بودند. آنها با صدای بلند، اشعاری را به زبان ترکی در نکوهش عمر خوانده، احساس مسرت میکردند. من که با برادرم و چند پسر دیگر در حیاط بازی میکردیم، یک باره متوجه عمر سوزانی زنان فامیل شدیم چند تن از زنان، عروسک بزرگمشتعلی را که با خود ازاطاق به حیاط آورده بودند ، در گوشه ای از حیاط به زمین افکنده و شادی کنان با پا های خود ، به له کردن و تکه تکه کردن آن پرداخته بودند. با این کار ناهنجار، آن ها کینه و دشمنی خود را نسبت به عمر، نشان میدادند. راستی چه عقب ماندگی و سفاهتی! در زمان حکمرانی پادشاهان صفوی، برای رواج مذهب شیعه دوازده امامی، گروهی از مبلغین در کوچه و بازار مدح امامان را میگفتند و برخی دیگر از آن ها، به عمر و ابوبکر و عثمان، لعن و نفرین میکردند.
+++++
ازقهوه خانه مش اسماعیل که صحبت به میان می آید، لازم است با جوانی به نام نوری آشناشویم. نوری دو سه سال از من بزرگتر بود. از صبح تا شب در ازای دستمزد ناچیزی در قهوه خانه، کار میکرد. چون خانه و مکانی نداشت، شب ها هم درهمانجا می خوابید. در محله سید حمزه، کسی نمیدانست نوری از کجا آمده و خویشاوندان و پدر و مادرش کی ها هستند. هرکس آن روز ها به قهوه خانه مش اسماعیل سری میزد ، نوری را میدید که سخت سرگرم کار طاقت فرسای روزانه است. با همه مشتری ها با ملاطفت رفتار میکرد و بی اغراق نمونه یک انسان زحمتکش آزاده و بی پیرایه بود . کربلائی سلیمان چاه کن (کنکان)، یکی دیگر از مشتری های دائمی قهوه خانه بود. ظهر که میشد ، کلبه سلیمان دست از کار می کشید و یک راست می آمد به قهوه خانه مش اسماعیل. هر روز ظهر ها، بسیاری از کارگران محل برای صرف نهار به قهوه خانه می آمدند و آبگوشت ( پیتی ) با نان سنگگ میخوردند و چائی مینوشیدند. ظهرها، هفت روز هفته، در قهوه خانه مش اسماعیل دیزی های آبگوشت بر روی منقل پر از آتش می جوشیدند و غلغل میزدند. بوی مطبوع آبگوشت، فضای قهوه خانه را پر میکرد و شامه ها را نوازش میداد . کلبه سلیمان کارش چاه کنی بود . یکی از کارهای طاقت فرسا و خطرناک دوران کودکی من.، همین کار چاه کنی بود. در آن زمان ها، در خانه های اهالی شهر وقتی چاه مستراح پر میشد ، چاه کن کارش خالی کردن مستراح پر شده و انتقال محتوی چاه، به جای دیگر بود. گاهی چاه کن نگون بختی در آغاز خالی کردن چاه مستراح ، دچار گاز گرفتگی میشد و آنا جان می باخت. آن زمان ها، هر سال در تبریز، چند تن از چاه کن ها در نتیجه گاز گرفتگی میمردند. کلبه سلیمان پس از صرف نهار و نوشیدن چائی، شروع میکرد به صحبت . آدم خوش مشرب بذله گوئی بود. قدی کوتاه داشت با چشمان ریز سیاه و ابرو های درشت . به خاطر قوزی که در پشت داشت ، کمی خمیده راه میرفت. آنطور که خودش میگفتپنجاه و پنج سال از عمرش میکذشت. کار سخت و طاقت فرسا، در جوانی پیرش کرده بود. هر وقت صحبت از سن و سالش میشد ، میگفت ما هم دیگر پیر شدیم و وقت و فرصت ما ن دارد تمام میشود. عمر آدمی چند صباحی بیش نیست. حیف است که آدم عمرش را در غم و غصه به سر ببرد. برای من شوق و شور و پشتکار کلبه سلیمان، درس مقاومت و تحمل یاد میداد.
+++++
اصغر بئکار ( بی کار) یکی از افراد سرشناس بازارچه سیدحمزه و از مشتری های قهوه خانه مش اسماعیل بود. اصغر بئکار جوانی بود لاغر اندام نسبته بلند قد که با خاله و شوهر خاله اش کور میر هاشم ( میر هاشم کور) در خانه محقری در همسایکی ما، زندگی میکرد . به اصغر به این جهت بئکار میگفتند که در زمان سربازیش، چندین بار از سربازخانه فرار کرده بود و بهمین جهت نیز مدت دو سالنظام وظیفه ، پنج سال طول کشیده بود. پس از پایان دوران سربازی، اصغر در بازارچه سید حمزه در دکان های بقالیمختلف، مشغول کار شده بود . چند هفته ای به کاری اشتغال داشت، خسته میشد و کار را ول میکرد. یک جا بند نبود. اصغر بئکار با وجود داش مشتی گری، آدم بی آزاری بود و تا حد امکان به اشخاص ضعیف و ناتوان ، کمک میکرد. در باره کاپیتانی تیم فوتبال محله سیدحمزه توسط اصغر بئکار ،داستانی اینجا نقل میکنم که بسیار شنیدنی است . در یکی از سال ها که مسابقات تیم های فوتبال تبریز داشت شروع میشد، اصغر بئکار و من و دیگر جوانان کوی سید حمزه ، تصمیم گرفتیم تیم فوتبالی تشکیل داده و در مسابقات سالیانه فوتبال تیم های تبریز ، رسما شرکت کنیم. این کاررا کردیم و یک باره تیمی به نام تیم هنرپرور، در محله قدیمی ما، اعلام موجودیت کرد. اسم هنرپرور را برای تیم، من انتحاب کرده بودم. نمیدانم به چه دلیلی بر روی تیم فوتبال خود، عنوان هنرپرور گذاشته بودیم. وقتی اسم نویسی برای مسابقات سالیانه آغاز شد، ما هم اسم نویسی کردیم. اصغر بئکار همکاپیتان تیم انتخاب شد . من هم قرار شد در گوشه، بازی کنم . وضع تیم ما بر این منوال بود که هیچ یک از ما، فوتبالیست به معنی واقعی کلمه نبودیم . میدان فوتبال ما، خرابه های قبرستان قدیمی سیدحمزه بود .از یازده نفربازیکنان اصلی تیم ، تنها دو نفر کفش فوتبال داشتند. اما افراد تیم همگی پیراهن ورزشی که بر روی آن اسم تیم هنر پرور درج شده بود، بر تن داشتند. اولین باز ی ما طبق نتایح قرعه کشی، با تیم آذر بود که در آن زمان بهترین تیم فوتبالشهر تبریز بود. بسیاری از فوتبالیست های مجرب و کارکشته تبریز در این تیم، بازی میکردند. روز مسابقه، با این امید که شاید بازی را ببریم، وارد میدان فوتبال در محوطه وسیع دانشسرای مقدماتی پسران، شدیم . افراد تیم ما که برای نخستین بار در میدان فوتبال بازی میکردند، با کفش های معمولی و در مقابل تیم شماره یک تبریز، وضع واقعا مضحکی داشتند. داور سوت زد و بازی شروع شد. من در گوشه چپ بازی میکردم . در طول چهل و پنج دقیقه اول بازی، تنها یک یا دو بار توپ به پایم اصابت کرد. هاف تایم اول به پایان رسید و تیم هنر پرور با تمام هنرهائی که نشان داد، نه گل خورد! پس از پایان نصف اول بازی، در پانزده دقیقه استراحت، افراد تیم که سخت ناراحت بودیم ، به انتقاد از خود پرداخته و عزم خود را جزم کردیم که در نصف دیگر بازی، نهایت کوشش و ابتکار را به خرج دهیم تا شکست افتضاح آمیز نصف اول بازی را جبران کنیم. پس از سپری شدن وقت استراحت، تا خواستیم وارد میدان شویم ، جلو ما را مامورین گرفته، اظهار داشتند که چون در نصف اول بازی نه گل حورده ایم ، باخته حساب میشویم و مجبوریم میدان بازی را ترک کنیم . بدین ترتیب داستان شرکت تیم هنر پرور در مسابقات سالیانه فوتبالتبریز به پایان رسید و ما افراد شکست خورده تیم هنر پرور به کاپیتانی اصغر بئکار، میدان فوتبال دانشسرای مقدماتی را، ترک گفتیم . چند روز پس از این شکست رقت بار، جلسه ای تشکیل داده ، در میان اندوه عمومی، تیم قوتبال هنرپرور را منحله اعلام نموده، پیراهن ها را بین اعضای تیم تقسیم کردیم. از آن میان، یک یا دو پیراهن هم به من رسید. اندکی پس از این واقعه، وقتی تصمیم گرفتم که پیاده از تبریز به تهران بروم، پیراهن تیم هنر پرور را بر تن داشتم شرح این ماجرا را میگذارم به وقت دیگر.
ادامه دارد