داعى معانى کشتارها - یوسف عزیزی بنی طرف

بنی طرف

در اواخر شهریور ١٣۶٠ در اداره آموزش و پرورش ناحیه یک اهواز دستگیرشدم. دبیر بودم و براى انتقال به تهران به آنجا رفته بودم. رئیس اداره از من خواست که بروم و روی صندلی در اتاق انتظار بنشینم و سپس به جایى زنگ زد و پس از چند دقیقه، یک نفر آمد و کارت شناسایى ‘کمیته’ را نشان داد و با یکى دو نفر دیگر که در بیرون منتظر بودند مرا سوار ماشین کردند و به زندان سپاه (گُلف) در خیابان پاسداران بردند. اعضای خانواده نمى دانستند چه بر سرم آمده است و حتى نمى دانستند کجا دستگیر شده ام. آنان پس از سه روز پرس وجو ، ردى از من پیدا نکردند. دیگر از زنده بودن ام نا امید شده بودند . عراق هم داشت اهواز را مى کوبید با هواپیما و توپخانه و خمسه خمسه. در اوج نومیدى ، همسرم سلیمه فتوحى (اُم حنان) با پسر عموى شاعرم موسى جرفى(ابو سعید) تصمیم گرقتند بیمارستان هاى اهواز را بگردند . همین کار را هم کردند. در بیمارستان ها به آنان مى گفتند سردخانه دو قسمت دارد، یک طرف جنازه اعدامى ها و طرف دیگر جنازه قربانیان توپخانه عراق، ببینید مقتول شما – یوسف عزیزى – کجاست؟ اما این دو جستجوگر هر چه بیشتر مى گشتند کمتر مى یافتند. همسرم بعدها به من گفت :”چون من دل دیدن آن همه جنازه را نداشتم وارد سردخانه نمى شدم و موسى را مى فزستادم “. این در واقع نخستین دستگیری ام پس از انقلاب بود. در زندان سپاه – گلف – شبی چندین زندانی را می کشتند. صدای تیر را از پشت دیوار سلول انفرادی می شنیدم. خاطرات آن روزهای سیاه را اگر عمری بود خواهم نوشت. کشتار دى ١۴٠۴ ادامه کشتار تابستان ١٣۶٠ است. و تاریخ هم به صورت تراژدى و هم به شکل کمدى وهم شوخى و هم جدى ادامه دارد. ۴۴ سال است این تاریخ خون چکان ادامه دارد

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران